روایت دیدار با پدری که مدعی است پسرش قربانی «بوف کور» شده: پسرم همه کتابهای هدایت را داشت
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :
به گزارش نامه، حقیقتش را بخواهید، کل این گزارش و گفتوگو زاییده اتفاقی بیش نبوده است. حتما شنیدهاید میگویند «بوف کور» هدایت را اگر بخوانید احتمال خودکشی در شما بالا میرود. این قول بسیار معروف، همانقدر که در افواه و ادبیات شفاهی ایران مسلط است، بین برخی شارحان و منتقدان آثار این داستاننویس، از درجه اعتبار ساقط شده است.
قضیه از آنجا شروع شد که دستهای از روشنفکران همعصر هدایت، مانند محمدعلی جمالزاده، پس از انتشار «بوف کور» آن را رمانی سیاهنما، نهیلیستی و پوچگرا و مروج خودکشی معرفی کردند و پس از آنها نیز مثلاً علی شریعتی در کتاب «تاریخ تمدن»اش مدعی شد که درد هدایت برآمده از نوعی اشرافزادگی و بورژوازی بوده و تلویحا گفته بود که این وضع میتواند منجر به خودکشی شود. این ادعای آخر بین عوام نیز رایج شد. تا آنجا که احتمالا به یاد میآورید در یکی از قسمتهای مجموعه تلویزیونی پرطرفدار «قصههای مجید»، شخصیت قصه به خاطر خواندن این کتاب شماتت میشد و... .
اما پس از آن نگاههای سلبی اولیه به «بوف کور»، برخی منتقدان ادبیات داستانی از این در برآمدند که هدایتِ شوخ و شنگ و بذلهگو نمیتوانسته مروج اندیشه نهیلیسم بوده باشد. سرآمد این منتقدان، محمد صنعتی بود و اثر روانشناختیاش یعنی «صادق هدایت و هراس از مرگ». او در این کتاب مدعی بود که هدایت زیر تأثیر حکمت شادان ایران باستان بوده و اثرش به هیچ عنوان پوچگرا و سیاهنما نیست. صنعتی که کار اصلیاش روانکاوی ادبیات است و دراینباره آثار و گفتار متعددی دارد گفته «همه اشعار عرفانی ما را بخوانید، پشت به زندگی و رو به مرگ حرف زدهاند. اما به نظرم، «بوف کور» و خودکشی صادق هدایت، یک نعل وارونه به این فرهنگ مرگ است. ساختار «بوف کور» اسطورهای است؛ البته ساختار قصه اسطورهای نیست و با وجود اینکه از اسطورهها استفاده کرده، این اثر بهشدت ضداسطوره است، به نوعی اسطورهستیز است».
با این حال هنوز خیلی از پدر و مادرها سعی میکنند این کتاب را از دسترس اطفال و نوجوانانشان دور نگه دارند. آنها آمار فزاینده خودکشیها را میبینند و برخی را براساس رسمی معمول گردن این کتاب و اینکه بالاخره «در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا...» میاندازند.
در اینکه با همه این حواشی، «بوف کور» به آن شکل اغلب قهوهای و سفید منتشرشده در انتشارات جاویدان سالها پیشاش یکی از پرفروشترین کتابهای رمان بوده شکی نیست. از نخستین نوبت انتشار «بوفکور» با دستخط هدایت روی خط استنستیل در تیراژی ۵۰تایی در هند، ۷7 سال میگذرد، اما دست کم بیش از سه دهه است که هیچ آمار موثقی از تیراژ این کتاب در دسترس نیست، چون بزرگترین شبکههای تولید کتابهای زیرزمینیاند که هر روز این کتاب را منتشر میکنند و به دست همه دستفروشهای کتاب میرسانند. خیلی از دستفروشها هم مدعیاند که یکی از پرفروشهایشان همیشه «بوفکور» است. اینکه چرا این رمان که در عین حال که بینالمللیترین و هنوز جدیترین کتاب ادبیات داستانی ماست، حتی بیشتر از رمانهای مبتذل و بازاری پرفروش خواننده و به عبارت بهتر خواهنده دارد، مسأله ما نیست. گویی هر کسی که از کنار بساط «بوفکور» رد میشود، باید تکلیف خود را با این اثر روشن کند، حتی اگر داستانخوان نباشد. فارغ از این، همچنان مسأله این است که چه رابطهای بین پدیده «بوف کور» و «خودکشی» موجود است.
به نظر میرسد این تقابل، در گفتوگو با محمد صنعتی قابل بررسی باشد. میخواهیم از او بپرسیم آیا واقعا با خواندن «بوف کور» ممکن است کسی به این نتیجه برسد که بهتر است به زندگیاش پایان دهد؟ تلفن همراهش خاموش است؛ از این روست که تصمیم میگیریم به دفتر مشاوره روانکاوی او در خیابان ولیعصر در نزدیکیهای پارک ساعی برویم. اما از همین جاست که میگوییم همه این گزارش و گفتوگویی که در ادامه میآید، زاییده اتفاقی بیش نیست.
مورد عجیب هدایت در دفتر صنعتی
ـ الان دم در مطبم، نمیدونی طبقه چندمه؟ باشه مرسی خودم پیداش میکنم. از در حیاط به سمت ساختمان میرویم. دختر جوانی به همراه مردی پیر کنار در آسانسور ایستادهاند. از دختر جوان میپرسیم: دفتر دکتر صنعتی طبقه چندم است؟ ـ طبقه سوم.
با پیرمرد و دختر وارد آسانسور میشویم. «بچه تو هم مگه مرده جوون؟ » از سوال پیرمرد یکه میخوریم و تا میخواهیم جوابی به او بدهیم، آسانسور در طبقه سوم میایستد. دختر، دست پیرمرد را میگیرد و داخل مطب میشود. ما هم پشت سر آنها میرویم و روی صندلیهای کناریشان مینشینیم. ـ حاج آقا چرا اون سوال رو کردید؟ پیرمرد بدون اینکه نگاهی به ما بیندازد با بند کفشاش مشغول بازی میشود. دخترش میگوید: ناراحت نشید، برادر من، همسن شما که بود خودکشی کرد و مرد.
ابراز تأسف میکنیم و کتاب «هدایت و هراس از مرگ» را از روی میز برمیداریم و مشغول خواندن قسمتهایی میشویم که بعضی از سوالهایمان درباره آنهاست. پیرمرد تا چشماش به کتاب و اسم صنعتی و هدایت میافتد، میگوید این همین دکترهس که... درباره این یارو کتاب نوشته؟! پاشو بریم منو کجا آوردی؟
چرا باید پیرمرد با هدایت چنین زاویهای داشته باشد؟ جواب این سوال را فقط از دختر جوان میشود پرسید. وقتی میگوید چرا پیرمرد با عکس و اسم هدایت اینقدر برافروخته میشود، فقط همدیگر را نگاه میکنیم: یعنی این دو نفر دقیقا سوژههای گزارش ما هستند؟ به همین سادگی و شگفتانگیزی!
همکاسهگی ناخواسته «سرشار» و «هدایت»
* پسرتون از چندسالگی هدایت میخوند؟
نوجوون بود... دبیرستان میرفت.
* مشخصا کدوم کتابش رو؟
همه رو داشت. ردیف کرده بود تو کتابخونه کوچیک کنار تختش. در و دیوار رو هم پر کرده بود از عکسهاش. بعدش همه رو پاره کردم ریختم دور. از قبل شنیده بودم این کتابش مورد داره...
* کدومش؟ بوف کور؟
آره همین. خودش میگفت هر کی بخونه خودش رو میکشه. میگفتم خب باباجون چه کاریه آخه... [دخترش حرف او را قطع میکند و میگوید: ] خودکشی برادرم زندگی ما رو از هم پاشوند. یکی از دوستهای من میخواست در اینباره تحقیقی بکنه و به دست بیاره که از آمار سالانه خودکشی چند درصدشون «بوف کور» رو خونده بودن. بهاش میگفتم، چه ربطی داره... [این بار پدر حرفش را قطع میکند: ] پس به چی ربط داره؟ همین خزعبلات رو جوونا میخونن افسرده میشن دیگه. [دختر ادامه میدهد: ] من هم اون کتاب رو خوندم، خیلیهای دیگه هم خوندن و دارن زندگیشون رو میکنن. بسته به اینه که چقدر به یه رمان به عنوان یه چیز تأثیرگذار نگاه کنی.
* بعضیها معتقدند هدایت برای روح آدمها مضر است. مثلا محمدرضا سرشار معتقده که هدایت یک روح خبیث نفرین شدهس و جدیدا گفته سر نماز لعن و نفرینش میکنه. شما دراینباره چیزی شنیدید؟
من بعد این اتفاق خیلی مشتاق بودم درباره هدایت و حرف و حدیثهای دوروبرش بیشتر بدونم. این حرفهای سرشار رو هم طی همین مدت دنبال کردم کم و بیش. خیلیها آقای سرشار رو به خاطر همین حرفهاش درباره هدایت میشناسن و نمیدونن که تو دهه 60 داستاننویس بوده و اتفاقا برای نوجوونها هم مینوشته. بهتون بگم که یکی از کتابهایی که برادرم وقتی کوچکتر بود خونده بود و تأثیر بدی هم روش گذاشته بود، یه کتاب از همین آقای سرشار بود!
* عجب... اسم کتاب چی بود؟
اگه دقیق یادم مونده باشه «آنجا که خانهام نیست».
* مگر قصه چه محتوایی داشت؟
درباره نوجوونی بود که به خاطر یکسری مشکلات قصد داشت از خونه فرار کنه و مشکلاتی براش پیش میاومد. برادر من یکی از کابوسهاش همین فرار از خونه بود. من هم که این کتاب رو خوندم، فکر فرار به سرم زد. اما مهم اینه که آدم بتونه هیجاناتش رو کنترل کنه.
* برادر شما قدرت این کنترل رو نداشت؟
بالاخره هر کس، ظرفیتی داره. بههرحال ما داغداریم و از هر عاملی که باعث این فاجعه شد متنفرم؛ حتی اگه هدایت باشه. اما خب اگه همهش اینطوری فکر کنم، خیلی منطقی نیست.
* هیچ وقت از هدایت یا از شیفتگی بهاش حرفی میزد؟
خیلی کم. کلا کم حرف میزد. اگه اون موقع سنم طوری بود که عقلم میرسید برادرم رو میآوردم اینجا تا امروز مجبور نباشم پدرم رو بیارم. [پدر به عکس هدایت روی جلد کتاب روی میز خیره مانده].
***
وقتی میفهمند میخواهیم از این گفتوگو در گزارش «حاشیه» استفاده کنیم، میخواهند اسمی ازشان برده نشود. حالا از دفتر زدهایم بیرون و گفتوگو با صنعتی را گذاشتهایم برای وقتی دیگر!
دیدگاه تان را بنویسید