کد خبر : 778359

یادداشت تحلیلی «نامه‌نیوز»؛

چرا جنگ نشد؟

مصطفی صادقی در یادداشتی نوشت: نسبت میدان، دیپلماسی و خیابان اهمیت تعیین‌کننده دارد. میدان، هزینه تجاوز را بالا می‌برد. دیپلماسی نمی‌گذارد این هزینه در ترجمه سیاسی به سود دشمن مصادره شود. خیابان نیز به این ایستادگی معنا، پشتوانه و مشروعیت می‌دهد.

مصطفی صادقی: در سیاست، همیشه گلوله شلیک نمی‌شود تا جنگ آغاز شود. گاهی جنگ، پیش از میدان، در زبان شروع می‌شود؛ در همان لحظه‌ای که قدرت می‌کوشد نام‌ها را مصادره کند، خشونت را «فشار» بنامد، محاصره را «دیپلماسی» جا بزند و تهدید را به‌عنوان مقدمه صلح بفروشد. ماجرای تهدید اخیر ترامپ علیه ایران، دقیقاً از همین جنس بود؛ نه فقط یک تهدید نظامی، بلکه تلاشی برای ساختن یک «حقیقت سیاسی» با زبان زور.

ترامپ چند ساعت بیشتر نتوانست نقش اراده برتر را بازی کند. ابتدا با لحن فاتحان سخن گفت؛ از «ضربات بسیار سخت» حرف زد، از کنترل خارک گفت، از تسلط بر زیرساخت‌های نفتی ایران و بازار انرژی سخن به میان آورد. اما همان تهدیدی که قرار بود سیمای قدرت مطلق آمریکا را نمایش دهد، ساعاتی بعد به تعلیق و عقب‌نشینی لفظی رسید. حمله‌ای که با ادبیات فتح وعده داده شده بود، ناگهان لغوشده اعلام شد.

این رفت‌وبرگشت، فقط آشفتگی گفتار ترامپ نیست. اینجا با یک لغزش ساده در ادبیات رئیس‌جمهور آمریکا روبه‌رو نیستیم؛ با شکاف در منطق قدرت آمریکایی روبه‌روییم. قدرتی که می‌خواهد هم تهدید کند، هم مذاکره را در اختیار بگیرد؛ هم محاصره کند، هم خود را طرفدار توافق نشان دهد؛ هم از تصرف خارک بگوید، هم از پایان جنگ. تناقض اصلی همین‌جاست: واشنگتن می‌خواهد خشونت را اعمال کند، اما نام آن را صلح بگذارد.

مسئله ترامپ این بود که خیال می‌کرد هنوز می‌تواند واقعیت را با نام‌گذاری بسازد. در ذهن او، قدرت یعنی توانایی تصرف واژه‌ها؛ حمله می‌شود «فشار هدفمند»، محاصره می‌شود «ابزار توافق»، تهدید خارک می‌شود «دیپلماسی انرژی» و بمب می‌شود «زبان مذاکره». اما ایران این رژیم زبانی را نپذیرفت. تهران اجازه نداد کلمات، جنایت را بزک کنند. اجازه نداد زور، لباس قانون بپوشد و اجبار، نام دیپلماسی بگیرد.

سخن گفتن ترامپ از خارک، فقط یک تهدید علیه یک نقطه نفتی نبود؛ اعترافی عریان به ماهیت مسئله بود. وقتی رئیس‌جمهور آمریکا از کنترل زیرساخت‌های نفتی ایران و تسلط بر بازار انرژی حرف می‌زند، دیگر نمی‌توان گفت دعوا فقط بر سر پرونده هسته‌ای است. اینجا مسئله، فقط غنی‌سازی نیست؛ مسئله، حاکمیت است. مسئله، کنترل منابع است. مسئله، اراده سیاسی ایران است. مسئله، این است که آمریکا هنوز می‌خواهد درباره جغرافیای قدرت در غرب آسیا حکم صادر کند.

در همین لحظه بود که زبان تروث‌سوشیال، ناخودآگاه امپراتوری را لو داد. پشت واژه‌هایی مثل توافق، امنیت و آتش‌بس، میل قدیمی به تصرف ایستاده بود. ترامپ وقتی از خارک گفت، ناخواسته پرده را کنار زد: آمریکا نه فقط می‌خواهد ایران را از داشتن ابزار قدرت بازدارد، بلکه می‌خواهد درباره امکان تنفس اقتصادی و ژئوپلیتیکی ایران نیز تصمیم بگیرد. این دیگر دیپلماسی نیست؛ این میل به قیمومت است.

اما درست همان‌جا که ترامپ می‌خواست اراده خود را به قانون صحنه تبدیل کند، با دیوار اراده ایران روبه‌رو شد. ایران نه از میز گریخت، نه میدان را تعطیل کرد، نه خیابان را از تصمیم جدا گذاشت و نه اجازه داد تهدید نظامی به امتیاز سیاسی ترجمه شود. این همان نقطه‌ای است که واشنگتن هنوز در فهم آن مشکل دارد: قدرت ایران در یک نقطه متمرکز نیست که با یک ضربه فروبریزد؛ در یک منظومه پخش شده است. میدان، دیپلماسی و خیابان سه جزیره جدا نیستند؛ سه صورت یک اراده‌اند.

ترامپ می‌خواست ایران را به سوژه ترس تبدیل کند؛ سوژه‌ای که پیش از اصابت بمب، در ذهن خود شکست را بپذیرد. این منطقِ دیپلماسی اجبار است: نخست ذهن را اشغال کن، سپس میز را بچین. نخست طرف مقابل را قانع کن که راهی جز عقب‌نشینی ندارد، سپس امتیاز را به نام توافق ثبت کن. اما ایران در این بازی، نقش تعیین‌شده را نپذیرفت. نه سوژه ترس شد، نه سوژه تسلیم. صورت مسئله را عوض کرد.

آمریکا می‌خواست انتخاب را این‌گونه تعریف کند: یا توافق زیر بمب، یا جنگ. ایران پاسخ داد انتخاب واقعی این نیست. انتخاب واقعی پیش روی واشنگتن است: یا احترام به وزن ایران، یا پذیرش هزینه ماجراجویی. همین جابه‌جایی صورت مسئله، نقطه شکست ترامپ بود. او می‌خواست میدان تصمیم را به دلخواه خود طراحی کند، اما ایران اجازه نداد قواعد بازی را کسی بنویسد که همزمان تهدید می‌کند.

از این منظر، تعلیق حمله صرفاً یک عقب‌نشینی نظامی نیست؛ نشانه از کار افتادن فناوری اجبار است. فناوری اجبار فقط ناو و موشک و بمب نیست؛ مجموعه‌ای از تهدید، رسانه، هراس، عملیات روانی، میانجی‌سازی فشرده و اعلام‌های زودهنگام است. هدف این فناوری آن است که طرف مقابل، پیش از هر توافقی، خود را شکست‌خورده تصور کند. اما وقتی تهدید به تصمیم ایران شکل نمی‌دهد، وقتی بلوف به اضطراب تبدیل می‌شود، وقتی «ضربات بسیار سخت» چند ساعت بعد به «لغو حمله» می‌رسد، آن فناوری از کار می‌افتد.

ادعای ترامپ درباره لغو حمله به دلیل رسیدن مذاکرات به «بالاترین سطح»، در کنار تأکید او بر ادامه محاصره دریایی، دقیقاً همین تناقض را آشکار می‌کند. او می‌گوید حمله را لغو کرده، اما محاصره را نگه می‌دارد؛ از توافق سخن می‌گوید، اما ابزار اجبار را زمین نمی‌گذارد؛ از مذاکره حرف می‌زند، اما فضای مذاکره را با تهدید تنظیم می‌کند. این صلح نیست؛ انضباط‌بخشی به طرف مقابل از راه ترس است. این گفت‌وگو نیست؛ ساختن اتاق بازجویی با نام میز مذاکره است.

ایران اما در برابر همین منطق ایستاده است. فشارهای اخیر آمریکا نشانه دست بالای واشنگتن نیست؛ نشانه قفل شدن راه آمریکا در برابر ایستادگی ایران است. اگر ایران از خطوط خود عقب نشسته بود، ترامپ نیازی نداشت از خارک، بمباران و بازار نفت حرف بزند. صدای تهدید وقتی بلند می‌شود که زبان چانه‌زنی کم آورده باشد. قدرتی که برای گرفتن امتیاز ناچار است از تصرف زیرساخت نفتی حرف بزند، در واقع دارد از بن‌بست سیاسی خود پرده برمی‌دارد.

در این میان، نسبت میدان، دیپلماسی و خیابان اهمیت تعیین‌کننده دارد. میدان، هزینه تجاوز را بالا می‌برد. دیپلماسی نمی‌گذارد این هزینه در ترجمه سیاسی به سود دشمن مصادره شود. خیابان نیز به این ایستادگی معنا، پشتوانه و مشروعیت می‌دهد. اگر دشمن بتواند این سه را از هم جدا کند، بخشی از جنگ را پیش از شلیک برده است. اما وقتی میدان، دیپلماسی و خیابان در یک مدار بمانند، تهدید خارجی به جای تولید هراس، انسجام تولید می‌کند.

همین انسجام بود که محاسبه ترامپ را به هم زد. او می‌خواست با بلوف جنگ، ایران را از درون محاسبه خود بیرون بکشد؛ اما اتفاق معکوس افتاد. از «ضربات سخت» به «لغو حمله» رسید؛ از تهدید خارک به ادعای پیشرفت مذاکره رسید؛ از ژست فاتحانه به مدیریت عقب‌نشینی لفظی رسید. این فقط تغییر لحن نیست؛ اعتراف به موازنه است. قدرتی که چند ساعت پس از تهدید، ناچار می‌شود آن را تعلیق کند، دیگر نمی‌تواند خود را تنها نویسنده صحنه بداند.

ترامپ می‌خواست لحظه توافق را هم خودش تعریف کند؛ همان‌گونه که می‌خواست معنای تهدید را خودش بنویسد. می‌خواست بگوید اگر توافقی شکل بگیرد، محصول فشار آمریکاست؛ اگر حمله‌ای لغو شود، نشانه عقلانیت واشنگتن است؛ اگر محاصره ادامه یابد، بخشی از روند مذاکره است. اما ایران اجازه نداد آمریکا هم ضربه بزند، هم نام آن را صلح بگذارد؛ هم تهدید کند، هم روایت پیروزی بنویسد؛ هم محاصره کند، هم از توافق سخن بگوید.

جان امر سیاسی همین‌جاست: چه کسی حق دارد واقعیت را نام‌گذاری کند؟ آمریکا می‌خواست با تهدید، حقیقت بسازد. می‌خواست با صدای بمب، متن سیاست را بنویسد. ایران نشان داد حقیقت سیاست نه در هیاهوی تروث‌سوشیال ساخته می‌شود، نه در نمایش‌های عصبی قدرت، نه در اعلام‌های شتاب‌زده. حقیقت سیاست در میدان اراده‌ها ساخته می‌شود؛ جایی که طرف مقابل ناچار می‌شود از تهدید عقب بنشیند، حتی اگر برای حفظ ظاهر، نام آن را پیشرفت مذاکره بگذارد.

ایران با بمب امضا نمی‌کند، چون زور را زبان مشروع سیاست نمی‌داند. توافق اگر قرار است شکل بگیرد، باید از مسیر احترام به حق، امنیت، وزن و خطوط قرمز ایران بگذرد؛ نه از مسیر تهدید خارک، محاصره دریایی و نمایش قدرت در شبکه اجتماعی. ترامپ می‌خواست با زبان اجبار، واقعیتی تازه بسازد؛ اما ایران نشان داد در سیاست، حقیقت را کسی نمی‌نویسد که بلندتر تهدید می‌کند، بلکه کسی می‌سازد که در لحظه فشار، اراده خود را از دست نمی‌دهد.

لینک کوتاه: