کد خبر: 176463
تاریخ انتشار :

ضربات پولادین «عباس دست طلا» در هشت سال دفاع مقدس

ضربات پولادین «عباس دست طلا» در هشت سال دفاع مقدس
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

به گزارش نامه نیوز به نقل از روزنامه ایران، حکایت 8 سال دفاع مقدس، روایت ایثار و فداکاری‌های کسانی است که برای دفاع از خاک وطن، از جان و مال خود گذشتند. سرگذشت رزمندگانی که کمتر نامی از آنها برده شده است پس از گذشت بیش از دو دهه، این روزها بسیار شنیدنی است. هفته دفاع مقدس فرصت طلایی است تا گنجینه خاطرات و حماسه‌آفرینی‌های آنها به روی همه گشوده شود تا آیندگان بدانند پیشکسوتان جهاد و فداکاری با چه امکاناتی 8 سال در برابر دشمن مسلح و مجهز به همه امکانات مقاومت کردند. حکایت «عباس دست طلا» سرگذشت رزمنده‌ای است که در چند کیلومتری خط مقدم عاشقانه با آهن سرد و فولاد به جنگ خرابی‌ها رفت. عباسعلی باقری معروف به عباس دست طلا نماد مردانی است که با کمترین امکانات خودروهای آسیب دیده در جنگ را تعمیر و آن را دوباره به خط مقدم بازمی‌گرداندند. حاج عباسعلی باقری که بسیاری او را با نام‌های عباس فابریک، عباس آلمانی و عباس دست طلا می‌شناسند، در گرمای جبهه‌های جنوب همراه با فرزندان و دوستانش سه شیفت کار می‌کردند و خستگی از همت والایشان شرمسار و خسته می‌شد. هیچ چیزی نتوانست اراده او را در یاری رزمندگان سست کند و حتی پس از شهادت پسرش در عملیات کربلای 5، باز هم راهی جبهه شد. سال‌ها کار و تجربه گلگیرسازی از او انسانی ساخت که وجودش در جبهه‌ها برای رزمنده‌ها دلگرمی بود. سال‌ها از جنگ می‌گذرد و حکایت و خاطرات این مرد در کتابی تحت عنوان «عباس دست طلا» به چاپ رسیده است. کتابی که رهبر معظم انقلاب سال گذشته در جمع رزمندگان پیشکسوت اصناف با اشاره به آن فرمودند: این کتاب را دو بار خوانده‌اند و آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود. 67 بهار از زندگی‌اش سپری شده ولی هنوز هم آماده است. عباس آلمانی از 6 سالگی باید مثل پدر کار می‌کرد. با وجود آنکه تنها پسر خانواده بود اما پدر دوست داشت تا عباس روی پای خودش بایستد و صنعت بیاموزد. عباسعلی باقری از روزهای کودکی‌اش که در کارگاه جوراب‌بافی و تعمیرگاه‌های ماشین سپری شد، این گونه می‌گوید: توفیق اجباری آبان ماه سال 59 وقتی هواپیماهای عراقی فرودگاه مهرآباد تهران را بمباران کردند، بسیاری از مردم متوجه شدند که دشمن با تجهیزات پیشرفته هدفی جز تصرف خاک ایران ندارد. حمله به پایتخت، عزم بسیاری از مردم را جزم کرد و جوانان با پوشیدن لباس رزم، راهی جبهه‌ها شدند. جنگ تنها در خاکریزها و نبرد تن به تن با دشمن نبود و در پشت جبهه گروهی از اصناف مختلف برای کمک به رزمنده‌ها دست به آچار شدند. صنف گلگیرسازهای تهران از اولین صنوفی بود که به جبهه نیرو اعزام کرد. عباس دست طلا که رفتن به جبهه را توفیق اجباری می‌داند، از آن روزها این گونه یاد کرد: فرصت کم برای شهادت بسیاری از رزمنده‌ها در خط مقدم آرزوی شهادت داشتند و همیشه از خدا می‌خواستند توفیق شهادت را نصیب شان کند اما عباس دست طلا از رزمنده‌هایی بود که نمی‌خواست شهید شود. او می‌گفت زنده من بیشتر به درد رزمنده‌ها و جنگ می‌خورد و نمی‌خواهم با شهادتم کارها روی زمین بماند. صداقت، نکته بارزی بود که در حرف‌هایش به خوبی حس می‌شد. می‌گوید: «جمعه‌ها همراه با رزمنده‌های دیگر برای بازدید از خط مقدم می‌رفتیم. در آنجا رزمنده‌ها التماس دعا داشتند و می‌گفتند دعا کنید شهادت نصیب ما شود. با دیدن این صحنه‌ها احساس می‌کردم من بدهکار رزمنده‌ها هستم. بارها از من سؤال می‌کردند به شهادت فکر می‌کنی اما آنقدر سرم شلوغ بود و به تعمیر خودروها فکر می‌کردم که فرصتی برای فکر کردن به شهادت نداشتم. برای آنکه در وقت صرفه‌جویی کنیم، برای خودروهایی که اتاق آنها آسیب دیده بود، اتاق جدید تهیه می‌کردم و بلافاصله با نصب آن روی بدنه، خودرو را روانه خط مقدم می‌کردم. یک بار هم با خودروی مینی بار در حالی که همسر و فرزندانم همراهم بودند، برای رزمنده‌ها بار می‌بردیم در بین راه ماشین چپ کرد اما خدا حافظ ما بود و به کسی آسیبی نرسید.» نشان افتخار پدر شهید جبهه خانه دوم او شده بود و هر بار که به تهران بازمی‌گشت، دلش برای جبهه و کار در کارگاه‌های پشت خاکریزها تنگ می‌شد. بارها در جبهه نوجوانانی را دیده بود که هم سن و سال حسین بودند. با چشمانش در میان آنها پسرش را جست‌وجو می‌کرد. حسین کم سن و سال بود اما همیشه آرزو داشت در جبهه رودررو با دشمن بجنگد و سرانجام به آرزویش رسید. عباسعلی از روزی که خاک جبهه به خون پسرش گلگون شد این گونه گفت: «حسین کم سن و سال بود و چند باری همراه خودم او را به تعمیرگاه‌های اهواز و سرپل ذهاب در چند کیلومتری خط مقدم بردم. همیشه می‌گفت آرزو دارد با دشمن بجنگد اما به او می‌گفتم وقتی توانستی از پادگان مالک اشتر تهران حکم حضور در جبهه بگیری، اجازه می‌دهم. حسین کمتر از 16 سال داشت و مطمئن بودم که او را به جبهه نمی‌فرستند اما یک روز وقتی به خانه برگشتم، او را در حالی که خیلی خوشحال بود، دیدم. به من گفت بالاخره از پادگان حکم گرفتم. سه ماه در کرج آموزش نظامی دید و در یک شب بارانی با همسرم او را بدرقه کردیم. قبل از عملیات کربلای 5 در پایگاه وحدتی دزفول او را برای آخرین بار دیدم. چهره‌اش نورانی شده بود و حس کردم به زمین تعلق ندارد. از او خواستم تا چند روزی با من به تعمیرگاه بیاید ولی قبول نکرد و گفت چند روز دیگر عملیات دارند. 20 دی ماه سال 65 عملیات کربلای 5 آغاز شد و حسین همان روز اول بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شد. چند روز بعد چند نفر از مسجد جعفری در خیابان نبرد به خانه ما آمدند و خبر شهادت او را دادند. برای شناسایی حسین به معراج شهدا رفتم. شهیدان زیادی را به معراج آورده بودند. با دیدن آنها حسین را فراموش کردم. بالاخره پیکر او را در سردخانه شناسایی کردم. او راحت خوابیده بود و لبخند بر چهره داشت. بعد از مراسم ختم دوباره به جبهه بازگشتم. می‌دانستم که اگر من نباشم، ممکن است جان رزمنده‌های زیادی به خاطر کمبود خودرو به خطر بیفتد. من تا پایان جنگ در جبهه حضور داشتم و خودروهای زیادی را نیز تعمیر کردم.> نظر مقام معظم رهبری بهمن سال قبل حدود 30 نفر از اعضای اتحادیه‌های مختلف که جبهه رفته بودند، خدمت مقام معظم رهبری رفتیم. رئیس اتحادیه اسم مرا که برد، بلند شدم و عرض ادب کردم و گفتم: «حاج آقا از اولی که جنگ شروع شد و فرودگاه تهران را زدند، دوستان اسم مرا برای جبهه نوشتند و ما عازم جبهه شدیم.» تا اسم سر پل ذهاب و اسلام‌آباد غرب را بردم، رهبر فرمودند: من شما را می‌شناسم. از شنیدن این جمله زبانم بند آمد؛ همین طور ایشان را نگاه می‌کردم. پرسیدند: «شما عباس دست طلا نیستی؟» بیشتر تعجب کردم. فرمودند: «عباس دست طلا! من کتابت را خوانده‌ام. دو بار هم خوانده‌ام.» باور نمی‌کردم رهبر با این همه مشغله، کتاب عباس گلگیرساز را بخواند. ایشان گفتند کاری که اخیراً شروع شده و خاطرات شما را چاپ می‌کند، بسیار خوب است. من کتاب شما را خوانده‌ام و آثار صفا و صداقت در آن مشهود بود. امیدوارم خداوند فرزند شهید شما را با پیغمبر محشور کند. حاج عباسعلی باقری بهترین لحظه زندگی‌اش را دیدار با رهبر می‌داند. او می‌گوید: پیر و فرسوده شده‌ام اما اگر دوباره نیاز باشد، باز هم عباس دست طلا دست به آچار خواهد شد. ا

دیدگاه تان را بنویسید

 

نیازمندی ها