کد خبر: 293569
تاریخ انتشار :

طنز/

بی ناموسی به سبک فیس بوک!

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

آیدین سیارسریع -نامه نیوز:‌ از خواب بیدار شدم و یک راست به آشپزخانه رفتم. مادرم مشغول شستن ظرف‌ها بود، پدرم کابینت را تعمیر می‌کرد و خواهرم دیوانه‌وار با گوشی‌اش ور می‌رفت. از در آشپزخانه که وارد شدم همینطور که چشم‌هایم را می‌مالیدم سلام بی‌رمقی کردم اما با واکنشی مواجه شدم که اصلا انتظارش را نداشتم. آن سه نفر جوری نگاهم می‌کردند که انگار سوسک فاضلاب به‌شان سلام کرده، هرآن انتظار داشتم بگویند: برو گمشو کثافت، برو تو همون فاضلابی که بودی! که پدرم پیچ گوشتی را با تمام توان به طرفم پرت کرد و گفت: برو گمشو کثافت! برو تو همون فاضلابی که بودی. مادرم که دندان‌هایش را از خشم و نفرت به هم می‌سایید ظرفی که دستش بود را با نشانه‌گیری دقیق به هدف مغزم پرتاب کرد و گفت: حالم ازت به هم می‌خوره! چندش‌آور! داشتم یقین پیدا می‌کردم که در خواب تبدیل به سوسکی زشت و چاق شده‌ام (چون از قبل زشت و چاق بودم با آن سوسک ابتدای عبارت مشکلی نداشتم) با این حال وقتی خواهرم سرش را از گوشی‌اش بالا آورد و فریاد زد: حمید عوضی! چطور می‌تونستی اینقدر آشغال باشی؟ خیالم راحت شد که هنوز حمیدم و سوسک نشده‌ام ولی از جهتی واقعا ناراحت شدم چون پدرم داشت با چاقو به طرفم می‌دوید. فرصت نشد بپرسم به کدامین گناه باید مورد چنین حملاتی قرار بگیرم. فرار کردم، راهرویی که آشپزخانه در آن قرار داشت را دوان دوان طی کردم و درحالی که قلبم از ترس و ناباوری داشت از جایش در می‌آمد به در ورودی رسیدم، دستگیره در را چرخاندم و از خانه خودم را پرت کردم بیرون. پدرم چاقو به دست دنبالم می‌دوید. همسایه‌مان آقای سلطانی با قیچی باغبانی‌اش مشغول زدن شاخ و برگ‌های گل کاغذی خانه‌شان بود که روی دیوار آمده بود. ازکنارش به سرعت گذشتم، پدرم رو به آقای سلطانی فریاد زد: بگیرش! بگیرش! آقای سلطانی که علاقه زیادی به من داشت و همیشه می‌گفت تو مثل پسرم هستی بدون درنگ و لحظه‌ای تامل درست مثل فیلم‌های ترسناک با قیچی باغبانی شروع کرد به دویدن پشت من. محبوبه دخترش که زمانی خواستگارش بودم سرش را از پنجره بیرون آورد و رو به پدرش فریاد زد: بابا نصفش کن! از وسط نصفش کن! با سرعت جوانی‌ام توانستم پدر و آقای سلطانی را گم کنم و خودم را به خانه مسعود برسانم. مسعود صمیمی‌ترین دوستم بود و می‌توانست از این برزخ نجاتم دهد. زنگ خانه‌شان را زدم، مسعود آیفون را برداشت، تا چهره‌ام را از پشت آیفون دید با خشمی که تا آن روز در صدایش نشنیده بودم فریاد زد: بی‌شرررررف! می‌کشمت! - مسعود تو دیگه چرا؟ چرا همه می‌خوان منو بکشن؟ - وایسا! اگه جرات داری وایسا! از آنجا هم به سرعت فرار کردم، خودم را به جای امنی رساندم. به رییس شرکتم زنگ زدم. - الو، سلام. - شما؟ - باقری‌ام آقای شهیدی. - […] منم نیستی! - آخه چرا؟ - از فردا نمیای سر کار. اخراجی. - چرا آقای شهیدی؟ چی شده؟ رحم کن. - همین که گفتم! بی‌ادب گستاخ! - من کی بی‌ادبی کردم به شما؟ - چرک بی‌سواد رانتی […]نشور هم جد و آبادته! مرتیکه زشت و چاق! عوضی! شهیدی با بغض تلفن را قطع کرد. این حرف‌ها چی بود به من زد؟ چرک… بی‌سواد… وای… من کی این‌ها رو به او نسبت دادم؟ اوه… یادمه با بهروز بود پشت سرش حرف می‌زدیم. تو قهوه خونه نشسته بودیم؟ نه… خونه بهروز بود. خونه‌شون هم نبود… تلگرام؟ واتس اپ؟ فیس… ناگهان دستی روی شانه‌ام آمد. مرد سی و چند ساله‌ای بود، با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت: تو همون حمید باقری هستی؟ گفتم: شما از کجا منو می‌‌شناسی؟ گفت: خیلی حرکتت زشت بود. خاک بر سرت! این را گفت و سریع از آنجا دور شد. داد زدم: چی به سر من اومده؟ مرد برای بلند‌تر شدن صدایش دست‌هایش را دور دهانش گرفت و فریاد زد: به چُخ رفتی رفیق! مسیج‌های فیس بوکت هک شده! ساعتی بعد خودم را به نزدیک‌ترین کلانتری موجود رساندم، به سه فقره قتل و ده مورد تجاوز اعتراف کردم. بازداشتم کردند. لااقل اینطوری در امان بودم.

دیدگاه تان را بنویسید

 

نیازمندی ها

پیشنهاد ما

نیازمندی ها