نکات عجیب یک مذاکره
داستان آن چند آمریکایی
آمریکا پسری را فرستاد که کتابی نوشته درباره اینکه چقدر از اهل اوهایو بودن غمگین است.
خبرنگار استرالیایی: اجلاس تسلیم: ونس همسرش را به (اسلام آباد) آورد. نه معاون وزیر، نه یک ژنرال، نه حتی یک کارمند نیمهتوان مقیم وزارت خارجه که حداقل بداند تنگه هرمز روی نقشه کجاست. او اوشا را آورد. همسرش را. به یک مذاکره جنگی. مهمترین لحظه دیپلماتیک از پایان جنگ سرد تاکنون، و ونس فکر کرد، آره، من یک آخر هفته طولانی خوب ازین مذاکرات در میآورم، همسر را هم میآورم، پاکستان را میبینم.
پاکستان از ایرانیها با وزیر خارجه، رئیس ارتش، رئیس مجلس ملی و وزیر کشور خود استقبال کرد، همه با لباس تشریفاتی کامل روی باند فرودگاه ایستاده بودند.
آمریکا پسری را فرستاد که کتابی نوشته درباره اینکه چقدر از اهل اوهایو بودن غمگین است.
و بعد هم جرد کوشنر است. جرد لعنتی کوشنر. مردی که تمام صلاحیتش برای هر یک از اینها این است که با خانواده درستی ازدواج کرده، که به هر حال، این مدل کسب و کارش، تجربه سیاست خارجیاش، و ظاهرا اکنون استراتژی نظامیاش هم هست.
جرد انرژی مردی را دارد که در تمام عمرش هیچکس به او نه نگفته، چون همه اطرافیانش یا پول گرفته بودند که نه نگویند یا زیادی میترسیدند. او آخرین بار وارد فرآیند صلح خاورمیانه شد و به هیچ چیز نرسید جز اینکه خودش را چند صد میلیون دلار ثروتمندتر کرد. پس طبیعتا دونالد دوباره به او زنگ زد.
جرد کوشنر در مذاکرات صلح مانند این است که لوله کش خود را برای جراحی مغز بیاوری چون او در لوله کشی خوب است و تو به او اعتماد داری.
دیدگاه تان را بنویسید