یادداشت تحلیلی نامه نیوز ؛
جنگ سوم در همین نزدیکی است
جنگ شوم تازهای در راه است، مگر آنکه ایران با آمادگی، وحدت و هوشیاری، هزینه آن را برای دشمن غیرقابل تحمل کند.
مصطفی صادقی: مسئله امروز ایران، فقط مدیریت یک بحران دیپلماتیک یا عبور از یک دور تنش نیست. آنچه در افق دیده میشود، تدارک یک جنگ تازه است؛ جنگی که آمریکا و اسرائیل به آن نیاز دارند، نه از سر قدرت مطلق، بلکه از سر ناتوانی در پذیرش شکست. جنگ سوم علیه ایران، اگرچه هنوز در قالب اعلام رسمی ظاهر نشده، اما نشانههایش در سطح آرایش نظامی، عملیات رسانهای، آشوبسازی ادراکی، تلاش برای فرسایش انسجام داخلی و بازسازی بازدارندگی اسرائیل قابل مشاهده است.
جنگ، همیشه با صدای نخستین موشک آغاز نمیشود. گاهی پیش از آنکه در آسمان و دریا شعله بکشد، در ذهنها شروع میشود؛ در دستگاه محاسباتی مسئولان، در روان جامعه، در نسبت مردم با حاکمیت، در روایت رسانهها و در این تصور خطرناک که دشمن دیگر توان یا اراده حمله ندارد. اگر جنگ قبلی، جنگ موشکها و پایگاهها بود، جنگ بعدی پیش از هر چیز جنگ «غافلگیری» است؛ جنگی برای برهم زدن ریتم تصمیمسازی ایران.
آمریکا و اسرائیل در جنگ اخیر به هدف اصلی خود نرسیدند. ایران فرو نپاشید، بازدارندگیاش از بین نرفت، تنگه هرمز از معادله خارج نشد، محور مقاومت حذف نشد و جامعه ایران نیز آنگونه که دشمن انتظار داشت، از درون متلاشی نشد. این ناکامی برای تلآویو و واشنگتن فقط یک شکست عملیاتی نیست؛ شکست در تولید معناست. آنان جنگ را آغاز کردند تا تصویر قدرت خود را بازسازی کنند، اما نتیجه، آشکار شدن محدودیتهایشان بود. اینجاست که دشمن به جنگ سوم فکر میکند؛ نه برای آغاز یک ماجراجویی تازه، بلکه برای جبران ناکامی پیشین.
در منطق روابط بینالملل، قدرتهای مهاجم وقتی در دستیابی به نتیجه راهبردی ناکام میشوند، معمولاً به دو مسیر رو میآورند: یا شکست را میپذیرند و به بازتنظیم موازنه تن میدهند، یا با تولید یک شوک تازه میکوشند صحنه را دوباره تعریف کنند. آمریکا و اسرائیل از سنخ دوماند. آنان نمیتوانند بهسادگی بپذیرند که ایران از زیر فشار نظامی، تحریم، جنگ روانی و محاصره، همچنان با اراده سیاسی و توان بازدارندگی خارج شده است. پس به نقطهای نیاز دارند که معادله را دوباره تکان دهد.
ترامپ نیز در این میان، بازیگری عادی نیست. او سیاست را نه در قالب نهاد، بلکه در قالب نمایش قدرت میفهمد. برای او، شکست وقتی خطرناک میشود که به تصویر عمومیاش آسیب بزند. امروز ترامپ با فشار داخلی، شکاف در کنگره، اعتراض بخشی از جمهوریخواهان، هزینههای اقتصادی جنگ و ناتوانی در ساختن روایت پیروزی روبهروست. چنین سیاستمداری ممکن است برای خروج از بحران اعتبار، به بحران بزرگتر پناه ببرد. جنگ خارجی، برای او میتواند ابزار بازسازی هیبت داخلی باشد؛ همان منطق خطرناکی که در تاریخ قدرتهای افولزده بارها تکرار شده است.
اسرائیل نیز بیش از همیشه به بازسازی بازدارندگی خود نیاز دارد. نتانیاهو جنگ را برای بقا میخواهد؛ هم بقای شخصی در سیاست داخلی اسرائیل، هم بقای اسطوره امنیتی رژیم. اسرائیل اگر نتواند نشان دهد هنوز قادر به ضربه زدن، پیشدستی و تحمیل هزینه است، در درون خود با بحران مشروعیت امنیتی مواجه میشود. رژیمی که دههها خود را با افسانه «دست بلند»، «چشم همیشهبیدار» و «قدرت پیشدستانه» تعریف کرده، وقتی از ایران و جبهه مقاومت ضربه میخورد، ناچار است برای ترمیم تصویرش دوباره به خشونت فکر کند.
بنابراین، جنگ سوم بیش از آنکه حاصل یک تصمیم ناگهانی باشد، محصول یک ضرورت درونی در ساختار بحران آمریکایی-اسرائیلی است. دشمن باید شکست قبلی را پنهان کند، باید افکار عمومی خود را قانع کند، باید متحدان مردد را دوباره پشت سر خود بیاورد، باید اسرائیل را از موقعیت تحقیر خارج کند و باید ایران را از وضعیت اعتماد به نفس راهبردی پایین بکشد. این اهداف با بیانیه سیاسی محقق نمیشود؛ آنان به یک ضربه تازه فکر میکنند.
در اینجا خطر اصلی، خطای محاسباتی در داخل ایران است. دشمن دقیقاً دنبال همین است: برخی توان خود را کمتر از واقع ببینند، برخی توان دشمن را بیش از واقع تصور کنند، برخی ضرباتی را که آمریکا و اسرائیل خوردهاند جدی نگیرند و برخی دیگر با خوشبینی سادهانگارانه، تصور کنند جنگ تمام شده است. همه اینها شکلهای مختلف یک خطا هستند. جنگ سوم، اگر آغاز شود، از همین شکافهای ذهنی عبور خواهد کرد.
پیام اخیر رهبر انقلاب در همین زمینه معنای راهبردی دارد. هشدار درباره تلاش دشمن برای ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان، صرفاً یک هشدار اخلاقی یا سیاسی نیست؛ بیان دقیق منطق جنگ آینده است. دشمن پس از آنکه در میدان نظامی به نتیجه مطلوب نرسید، اکنون میدان محاسبه را هدف گرفته است. میخواهد مسئول ایرانی یا از تهدید غافل شود، یا از آن بترسد؛ یا قدرت خودی را نبیند، یا قدرت دشمن را افسانهای کند؛ یا جامعه را خسته و بیاعتماد کند، یا تصمیمگیر را در لحظه حساس دچار تردید سازد.
از این منظر، هر رفتار داخلی که انسجام ملی را فرسوده کند، دانسته یا نادانسته در متن جنگ آینده معنا پیدا میکند. اختلافسازی، نفوذیخوانی بیضابطه، بیاعتبار کردن مسئولان، تحقیر نیروهای ملی، تولید سرخوردگی اجتماعی و القای فروپاشی، همه میتوانند قطعات یک پازل بزرگتر باشند. دشمن برای جنگ سوم فقط به ناو و موشک نیاز ندارد؛ به جامعهای فرسوده، نخبگانی بدبین، مسئولانی مردد و مردمی سرخورده هم نیاز دارد.
در برابر چنین وضعی، پاسخ ایران نباید هیجانی باشد. جنگ سوم را نمیتوان با شعار دفع کرد؛ باید با عقلانیت سخت، آمادگی چندلایه و انسجام اجتماعی مهار کرد. آمادگی نظامی، شرط نخست است، اما کافی نیست. پدافند روانی، پدافند رسانهای، پدافند اقتصادی و پدافند اجتماعی نیز به همان اندازه مهماند. دشمن اگر نتواند در میدان نظامی ضربه تعیینکننده بزند، ممکن است تلاش کند از راه فرسایش ذهنی و اجتماعی، میدان را برای ضربه بعدی آماده کند.
این جنگ، جنگی علیه یک دولت تنها نیست؛ جنگ علیه ظرفیت تاریخی ایران است. آمریکا و اسرائیل با ایرانی مسئله دارند که توانسته از موقعیت انفعال خارج شود، در هرمز معادله بسازد، در منطقه اهرم داشته باشد، در برابر فشار نظامی فرو نریزد و در جامعه خود هنوز امکان بسیج ملی ایجاد کند. آنها با همین ایران میجنگند؛ با ایرانی که نمیخواهد در نظم آمریکایی فقط نقش پذیرنده داشته باشد.
پس باید صریح گفت: جنگ شوم تازهای در راه است، مگر آنکه ایران با آمادگی، وحدت و هوشیاری، هزینه آن را برای دشمن غیرقابل تحمل کند. دشمن وقتی از جنگ منصرف میشود که بداند جنگ بعدی نه صحنه بازسازی قدرت او، بلکه میدان تعمیق شکست او خواهد بود. بازدارندگی دقیقاً همین است: دشمن نه از اخلاق، بلکه از محاسبه هزینه عقب مینشیند.
امروز مسئله ایران ترسیدن از جنگ نیست؛ فهمیدن جنگ است. جنگ سوم پیش از آنکه رخ دهد، باید در ذهن ما شناخته شود. باید بدانیم دشمن چگونه فریب میدهد، چگونه غافلگیر میکند، چگونه اختلاف میسازد، چگونه خستگی تولید میکند و چگونه از زبان صلح برای پوشاندن امکان حمله استفاده میکند. ملتی که ماهیت جنگ را زودتر بفهمد، دیرتر غافلگیر میشود.
در نهایت، جنگ سوم اگر آغاز شود، پیروز آن کسی نیست که نخستین شلیک را میکند؛ پیروز آن طرفی است که اسیر خطای محاسباتی نمیشود. ایران باید خود را برای سختترین سناریو آماده کند، بیآنکه جامعه را به هراس بیندازد؛ باید دشمن را جدی بگیرد، بیآنکه او را بزرگتر از واقعیت نشان دهد؛ باید قدرت خود را بشناسد، بیآنکه دچار غرور شود. این همان نقطه تعادل راهبردی است: نه خوشخیالی، نه ترس؛ نه انفعال، نه شتابزدگی. فقط آمادگی، وحدت و محاسبه دقیق.
دیدگاه تان را بنویسید