یادداشتی درباره مساله خطرناک فرسایش سرمایه اجتماعی
پارادوکس سوپرانقلابیگری
ضدآشوب واقعی، پیش از آشوب آغاز میشود.
مصطفی صادقی : آشوب پیش از آنکه یک «رخداد» باشد، یک «فرآیند» است؛ فرآیند تبدیل نارضایتی به خشم، خشم به کنش جمعی، کنش جمعی به منازعه و منازعه به بحران مشروعیت. خیابان، آخرین حلقه این زنجیره است، نه نخستین حلقه آن.
از همین رو، نشانههای این روزها را نباید منفرد و بیارتباط با یکدیگر خواند. بازگشت ترامپ از جنگ به تحریم، تشدید فشار اقتصادی، سخنگفتن پیشاپیش از اعتراضات آینده و «کشتهشدن معترضان»، و تحرک جریانهایی که آشکارا از انتقال اعتراض به فاز خشونت سخن میگویند، دستکم یک فرضیه را جدی میکند: واشنگتن پس از ناکامی در تغییر موازنه از مسیر قدرت سخت، ممکن است در پی انتقال منازعه از مرزهای جغرافیایی ایران به شکافهای اجتماعی ایران باشد.
این تغییر کوچکی نیست؛ تغییر «میدان منازعه» است.
تحریم در این صورت دیگر صرفاً ابزاری ژئواکونومیک برای وادارکردن دولت به تغییر رفتار نیست؛ مکانیسمی برای اجتماعیکردن هزینه منازعه است. هزینهای که در سطح روابط بینالملل تولید میشود، باید در سطح زندگی روزمره توزیع شود؛ قدرت خرید کاهش یابد، نااطمینانی افزایش پیدا کند، افق آینده تیره شود و نارضایتی اقتصادی قابلیت ترجمه به کنش سیاسی پیدا کند.
در ادبیات منازعه، میان «وجود نارضایتی» و «بسیج نارضایتی» تفاوتی اساسی وجود دارد. هر جامعهای انبوهی از مطالبات، شکافها و نارضایتیها دارد؛ بحران زمانی آغاز میشود که یک بازیگر بتواند این مواد پراکنده را درون یک روایت واحد صورتبندی و برای آن سازمان، هدف و جهت تولید کند.
اینجاست که سخنان اخیر ترامپ اهمیت پیدا میکند. او درباره واقعهای سخن میگوید که هنوز رخ نداده و برای خشونتی که هنوز اتفاق نیفتاده، از اکنون مقصر تعیین میکند. این را میتوان «تقدم روایت بر واقعه» نامید؛ ابتدا چارچوب ادراکی بحران ساخته میشود تا اگر بحران واقع شد، معنای آن پیشاپیش تثبیت شده باشد.
به این اعتبار، مسئله فقط «آشوب احتمالی» نیست؛ مسئله، تلاش احتمالی برای ساختن یک چرخه بیثباتسازی است: فشار اقتصادی، تولید نارضایتی، بسیج سیاسی، رادیکالیزهکردن اعتراض، تشدید خشونت و در نهایت مدیریت روایت خشونت.
اما اگر تحلیل در همینجا متوقف شود، اتفاقاً مهمترین نیمه مسئله سانسور شده است.
هیچ پروژه بیثباتسازی صرفاً با اراده خارجی به نتیجه نمیرسد. قدرت خارجی میتواند بر شکافها سرمایهگذاری کند، اما نمیتواند هر شکافی را از عدم خلق کند. میتواند نارضایتی را سازمان دهد، اما نمیتواند جامعهای فاقد نارضایتی را بسیج کند. میتواند بحران اعتماد را تعمیق کند، اما برای تعمیق آن باید پیشتر چیزی از اعتماد فرسوده شده باشد.
بنابراین پرسش استراتژیک فقط این نیست که واشنگتن چه میکند؟ پرسش مهمتر این است که ما چه چیزی برای استفاده واشنگتن تولید میکنیم؟
از این منظر، بعضی رفتارهای ظاهراً «انقلابی» را باید نه با میزان حرارت کلمات، بلکه با پیامد سیاسی آنها سنجید.
وقتی رقابت سیاسی به مسابقه اتهام تبدیل میشود؛ وقتی هر اختلافی با «خیانت» توضیح داده میشود؛ وقتی برای حذف یک مسئول، سرمایه اجتماعی یک نهاد هزینه میشود؛ وقتی تفاوت سبک زندگی به شاخص وفاداری سیاسی تبدیل میشود و وقتی دایره «خودی» چنان کوچک میشود که بخشهای بیشتری از جامعه خود را بیرون از تعریف رسمی «ما» میبینند، در حقیقت چیزی مهمتر از یک نزاع جناحی در حال وقوع است: سرمایه اجتماعی نظام سیاسی در حال مصرفشدن است.
این همان پارادوکس «سوپرانقلابیگری» است: ممکن است کسی با نیت دفاع حداکثری از نظام، به فرسایش یکی از بنیادیترین منابع قدرت آن، یعنی انسجام اجتماعی، کمک کند.
امنیت ملی فقط محصول قدرت سخت نیست. موشک بازدارندگی میسازد، اما اعتماد نیز بازدارندگی میسازد. دستگاه امنیتی شبکه نفوذ را مهار میکند، اما احساس تعلق نیز امکان نفوذ را کاهش میدهد. کشوری که اکثریت شهروندانش با وجود اختلافات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هنوز خود را جزئی از یک «ما»ی مشترک میدانند، برای هر پروژه براندازانهای هدفی بسیار پرهزینهتر است.
به همین دلیل، تکثیر مرزهای درونی، تقلیل قدرت ملی است.
اگر هر منتقدی دشمن، هر معترضی اغتشاشگر، هر مذاکرهکنندهای سازشکار، هر تفاوت فرهنگی انحراف و هر اختلاف سیاسی خیانت خوانده شود، «ما» دائماً کوچکتر میشود. و سیاست بیثباتسازی دقیقاً در فاصله میان این «ما»های کوچکشده امکان تنفس پیدا میکند.
این سخن البته دعوت به نادیدهگرفتن مداخله خارجی نیست؛ درست برعکس. اگر معتقدیم بازیگران خارجی در پی فعالکردن شکافهای داخلیاند، عقلانیت استراتژیک حکم میکند هزینه فعالسازی آن شکافها را افزایش دهیم، نه آنکه خودمان آنها را عمیقتر کنیم.
یعنی اعتراض را از آشوب تفکیک کنیم تا دیگری نتواند اعتراض را مصادره کند؛ فساد را خودمان افشا و اصلاح کنیم تا رسانه خارجی صاحب پرچم مبارزه با فساد نشود؛ مسئله معیشت را امنیت ملی بدانیم، نه صرفاً یک شاخص اقتصادی؛ و تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی را به مرز دوست و دشمن تبدیل نکنیم.
اگر هدف طرف مقابل تکرار الگویی شبیه ۱۸ و ۱۹ دی باشد، مقابله با آن فقط در روزی که خیابان ملتهب میشود آغاز نمیشود. ضدآشوب واقعی، پیش از آشوب آغاز میشود.
با ترمیم اعتماد. با کاهش احساس تبعیض. با حفظ امکان نقد. با پرهیز از رادیکالیسم کلامی. با متوقفکردن مسابقه «چه کسی انقلابیتر است؟» و مهمتر از همه، با بازسازی یک «ما»ی ملی که بتواند تفاوتها را درون خود تحمل کند.
سرویس خارجی اگر بخواهد پروژهای علیه ایران طراحی کند، به شکاف، خشم، بیاعتمادی و احساس طردشدگی بهعنوان مواد اولیه احتیاج دارد.
طراحی پروژه شاید با آنها باشد؛ هنر سیاست در داخل این است که مواد اولیهاش را ما تأمین نکنیم.
دیدگاه تان را بنویسید