دولت بهار: احمدی نژاد یک گمشده است نه فراموش شده!
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :
به گزارش نامه نیوز، 1. گرایش به «دینداری» و یا گرایش به «دینگریزی» یکی از مسائل اجتماعی پراهمیت جامعه ایرانی است. در عین حال این مسئله یک بحث هویتی است. اینکه در نهایت هویت اصلی ما کدام است. صد و پنجاه سال است که ما به این مسئله توجه کردهایم و این سوال هویتی برای ما طرح شده است. هرکس هم نظری دارد: یکی میگوید هویت اسلامی اصل است دیگری میگوید هویت ایرانی و آن دیگری میگوید باید غربی و مدرن شویم. بعدها کسانی آمدند و از هویت «چهلتکه» سخن گفتند و به دنبال آن چندپارگی واقعیت اجتماعی در ایران طرح شد. در دوران پهلوی ایدئولوژی «ایرانگرایی» و «باستانگرایی» ایدئولوژی رسمی حکومت بود. اما به طور طبیعی ایدئولوژیهای مذهبی و ملی-مذهبی به شدت در برابر این «ایرانگرایی» صفآرایی و شروع به مقاومت کردند. دلیل آن هم روشن بود، هویت دینی به طور طبیعی احساس خطر میکند و در برابر خطر منسجم میشود.
2. بعد از انقلاب اسلامی ما «امت اسلامی» را تشکیل دادیم. نمونه برجسته این دوران دهه 60 است. در دهه 60 این هویت دینی آن قدر قدرتمند بود که هر سخنی غیر از آن برچسب انحرافی میخورد. ظاهرا در دهه 60 ما یک جامعه منسجم و متحد بودیم و مسئله هویتهای چندگانه برای مدتی به فراموشی سپرده شد. در این دوره امام خمینی(ره) به عنوان رهبر انقلاب اسلامی نماد وحدت سیاسی و اجتماعی بود. این وضعیت تا پایان جنگ تحمیلی ادامه داشت.
3. بعد از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ واژه «سازندگی» پرتکرارترین واژه در صحنه سیاست ایران بود. انگار ما دوباره به عصر امیرکبیر برگشتهایم و میخواهیم نوستالژی آن دوره را زنده کنیم. ما در آن زمان علاقمند نبودیم به شباهت امیرکبیر و رضا شاه و شباهت امیرکبیر و محمدرضا فکر کنیم. شاید هم آن را فراموش کرده بودیم. بالاخره محمدرضا هم در انقلاب سفید به دنبال سازندگی بود. هنوز هم برای ایرانیان توضیح داده نشده که سازندگی محمدرضا و سازندگیهای بعد از دهه 60 چه تفاوتی با هم دارند؟! شاید پاسخ این پرسش همان توجیهات مشهور باشد که سازندگی محمدرضا باعث وابستگی و سکولار شدن جامعه ایرانی میشد اما سازندگی بعدی موجب استقلال و رشد دین و معنویت در جامعه است!
4. اولین نیرویی که در برابر موج سازندگی با بهت و دلزدگی مواجه شد نیروهای آرمانخواه، رزمندگان و مجاهدین دوران انقلاب و جنگ تحمیلی بودند. آنها خیلی زود فهمیدند که دیگر به آنها نیازی نیست و از خط مقدم جهاد و مرکز میدان مبارزه باید به خانههایشان برگردند. متخصصان و مهندسان به میدان آمدند و جای مستضعفان و مجاهدان را گرفتند. درست از این نقطه شکافهای اجتماعی دوباره سربرآوردند. توسعه نامتوازن نابرابریها را افزایش داد، فقر و گرانی گسترش یافت. رفاهطلبی و تجملگرایی کارگزاران شدت گرفت و به مستضعفان و فقرا به چشم مزاحم نگاه شد. نکته عجیب این است که هیچ گروه سیاسی و اجتماعی توان مقاومت و شهامت ایستادگی در برابر این امواج را نداشت. تنها یک روزنامه منتقد در کشور وجود داشت که اخطارهای لازم به او داده میشد.
5. دوم خرداد 76 ظاهرا در تقابل با آن تفکر ارتجاعی شکل گرفت و یک نیروی مردمیِ بزرگ پشت سر خود آورد. دوم خرداد شکستن بغض یک ملت بود علیه هر نوع تفکر ارتجاعی. اما چه فایده؟! خیلی زود مردم فهمیدند که دوم خرداد هم روی دیگر همان سکه قبلی است. این نخبگان مرتجع و رانتخوار که بار خود را به لحاظ اقتصادی در دوره قبل بسته بود حالا به عرصه سیاست و فرهنگ هجوم آورده بودند و شعار توسعه سیاسی و تسامح و تساهل فرهنگی میدادند. «اصلاحات» اسب تروای «سازندگی» شد برای فتح تمام عرصههای جامعه انقلابی ایران. نیروهای سیاسی اصلاحات همان پشتوانههای تئوریپرداز سازندگی بودند.
6. از قضا حماسه سوم تیرماه 84 هم در تقابل با تفکر ارتجاعی، ضد مردمی و ضد دینی دورههای قبل شکل گرفت. به همین خاطر مرتجعترین نیروهای سیاسی ایران به مقابله با این نیروی انقلابی، آرمانی و عدالتخواه برخاستند و منسجم و متحد شدند. جالب این است که نیروهای مرتجع ذیل عنوان «دولت وحدت ملی» مجددا اعلام موجودیت کردند و متحد شدند. آنها انقلابیگری، آرمانخواهی و عدالتخواهی را بزرگترین «خطر» به شمار آورند. چرا که هراس داشتند این نیروی جوان و انقلابی راه طی شده آنها در دو دهه گذشته را نابود کند. هیچ کس برای زمین زدن و متوقف کردن احمدینژاد شکی نداشت چرا که او به عنوان یک بیگانه و مزاحم «وارد منطقه ممنوعه قدرت» شده بود. دولت مردمی آماج ناجوانمردانهترین تهمتها قرار گرفت. مردم برقراری عدالت را مطالبه میکردند و نخبگان مرتجع سیاسی و اقتصادی در برابر این مطالبه مسلح و منسجم شده بودند. خندهدار این بود که وقتی در این شرایط احمدینژاد میگفت من طرفدار مردم هستم آنها فریاد میزدند که دیدید او به الله و امام پشت کرده و «مردم، مردم» میکند.
7. با استقرار دولت یازدهم طی یک شعبدهبازی تئوریک، یکباره همه چیز آرام گرفت. خطرها و سایه جنگ برطرف شد. تعامل و دوستی با جهان پایهگذاری شد. آسمان آبی رنگ شد. درختان و گیاهان پربار شدند. رودخانهها جاری شد. یک شبه ایران به یک قدرت جهانی تبدیل شد و قدرتهای جهانی در برابر ما زانو زدند. حتی اعلام شد تقابل تاریخی و انقلابی ما با استکبار جهانی ناشی از یک «سوءتفاهم» و «بیتدبیری» بوده است. و این چنین بود که تضاد میان تفکر شیعی و انقلابی با تفکر سلطهجویانه و مستکبر غربی حل شد. حتی تقابل اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی(ص) یک شبه حل شد. اوباما و آمریکا «مودب» شدند و... ما شاهد آنیم که به طرز مشکوکی صلح جهانی محقق و در داخل کشور هم «آشتی ملی» حاکم میشود. پسماندههای تفکر انقلابی هم در یک انتخابات باشکوه در 7 اسفند از صحنه خارج میشوند که این هم دلیلی بر مشروعیت و مقبولیت «اعتدال» است. ظاهرا تنها تفاوت امروز با دوران سازندگی با «رفع حصر» از بین خواهد رفت و دوران خوش قبل از 84 به واقعیت خواهد پیوست.
8. برای کسانی که با تاریخ ایران و خصوصا تاریخ معاصر ایران آشنایی کافی ندارند و بالاخص سنتهای الهی را باور ندارند کار انقلاب اسلامی دیگر تمام شده است. اما در تاریخ صد و پنجاه سال گذشته که ما به تفاوت و تقابل تمدنی خود و غرب پی بردهایم همواره با این مساله روبرو بودهایم: تسلیم شویم یا مقاومت کنیم؟ در میانه این دو، راهی وجود ندارد. علت همه شکستهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ما در تاریخ معاصر این بود که ما به دنبال راه میانه بودیم. هویت، نیرو و روح اسلامی و ایرانی ما درنهایت در برابر و در تضاد با روح و نیروی غرب است. پذیرش بسیاری از مظاهر تمدن غربی توسط ایرانیان به معنای تسلیم شدن نیست. هویت اسلامی ایرانی بیش از آنکه بروز فنی و ابزاری داشته باشد یک هویت و نیروی معنوی دورنی و یک رویکرد فرهنگی است. ما در نهایت تسلیم نمیشویم و در برابر استکبار غربی و استیلای تمدنی آنان مقاومت و جهاد خواهیم کرد. پیروزی ما در برابر تمدن شیطانی غرب همچنین یک وعده الهی است و مومنین پیروز نهایی این نبرد هستند.
9. پس از این نکات مقدماتی طولانی وارد بحث انتخابات 7 اسفند میشویم. به طور مشخص در کشور ما تقابل سیاسی اصلی بین دو جریان است: جریان انقلابی و معنوی برخاسته انقلاب اسلامی 57 و نیروی مرتجع غربگرا که گاه سوابق انقلابی هم دارند. مردم ایران همیشه پشتوانه نیروهای انقلابی بودهاند. انقلاب 57 علیه محمدرضا پهلوی -که قدرتمندترین فرد در جریان غربگرایی است- اتفاق افتاد. هر فرهنگی ممکن است اشکالاتی داشته باشد اما این دلیل نمیشود به آن توهین کنیم. وظیفه سیاسیون این است که در برابر مردم متواضع باشند. نیروهای مرتجع همیشه رای مردم را به صورت مشروط پذیرفتهاند که آن بستگی به منافعشان دارد. پشتوانههای خارجی و بیگانه هم به آنها این امکان را میدهد که چنین زیستی داشته باشند. اما نیروهای انقلابی از دل مردم برآمدهاند و جزء مردم کسی ندارند. به قول دکتر احمدینژاد که میگفت:«من طرفدار مردم هستم.» پس از انتخابات 7 اسفند سیاسیون مردم را به مردم خوب و مردم بد تقسیم کردند و گفتند عدهای از مردم که به ما رای دادند به آگاهی سیاسی رسیدهاند و بقیه به لحاظ سیاسی عقب ماندهاند. تاریخ نشان داده است «عقبمانده» تنها نیروهای مرتجع هستند
و نه مردم.
10. به نظر میرسد پسماندههای شکستخورده جریان موسوم به اصولگرایی در نهایت هر کدام به یکی از دو نیروی اصلی سیاسی خواهند پیوست. در میانه ارتجاعی ماندن و انقلابی ماندن راه دیگری وجود ندارد. در میان نیروهای سیاسی انقلابی «احمدینژاد» همچنان جذابیت، انرژی و استعداد لازم را برای افقگشاییهای تازه دارد. مساله این نیست که همه باید تکلیف خود را با «اعتدال» مشخص کنند مساله این است که همه باید تکلیف خود را با «احمدینژاد» مشخص کنند. قدرت احمدینژاد حتی وقتی که بیش از دو سال است سکوت کرده قدرتی «واقعی» است. احمدینژاد برای جامعه ایرانی امروز یک «گمشده» است نه «فراموششده». مردم به دنبالش میگردند و هرجا پیدایش میکنند به طور معناداری دورش جمع میشوند. احمدینژاد یکی از قدرتمندترین پتانسیلهای نیروهای انقلابی برای بازگشت مجدد به صحنه سیاست است و وضع فعلی او و سابقهاش این «امکان» را برای اتحاد مجدد نیروهای انقلابی فراهم میکند. البته استعداد و خلاقیت او این «امکان» را قویتر میکند.
منبع: دولت بهار
دیدگاه تان را بنویسید