کد خبر: 214540
تاریخ انتشار :

دیکتاتور کفترباز و کفترباز دیکتاتور!

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

محمد مهدی پورمحمدی- خدا رفتگان شما را غریق رحمت کند، مادر مرحومم می­گفت: اون قدیم­ها، ما عجب حوصله­ای داشتیم! مادر بزرگ یک قصه را ده­ها بار برایمان تعریف می­کرد، باز هم از او می­خواستیم برایمان قصه بگوید و می­دانستیم که همان قصه تکراری را تعریف خواهد کرد و با همان قصه­ها به خواب می­رفتیم. از جمله قصه ­های خوب و تکراری مادر بزرگ مادرم، جده­ مادری اینجانب که معاصر رضا شاه بوده است، قصه­ دیکتاتور کفترباز بود که امروز، به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند 1299 رضا خان میرپنج، از قول مادر مرحومم، برای شما نقل می­کنم.

یکی بود، یکی نبود! اون قدیم­ها دو برادر بودند که با هم هیچ سازگاری، سنخیت و شباهتی نداشته و بر سر اختلاف سلیقه، تفاوت مشی و شیوه زندگی دائم با هم بگو مگو داشتند. یکی از آنها کفترباز بود و دیگری دیکتاتور! برادر کفترباز، با ذکر شواهد تاریخی و مثال­های روشن، از آخر و عاقبت کار دیکتاتورها که هیچ­کدام سر راحت بر بالین مرگ نگذاشتند و با زورگویی و خودرأیی برای خود نفرت این دنیا و عذاب آن دنیا را خریدند، برادر خود را نصیحت می­کرد که دست از دیکتاتوری بردارد. متقابلاً اخوی دیکتاتور، کار کفتربازی را به سخره می­گرفت که این هم شد کار! دیکتاتوری یک کار شاهانه، یک سمت ملوکانه، یک پست رده بالا و یک مقام رفیع است. تا حالا شنیده­ای که به یک کاسب، صنعتگر، روزنامه نویس، شاعر، نقاش، خطاط، گرافیست، آوازخوان، کارگردان سینما، هنرمند تئاتر، فیلسوف و... لقب دیکتاتور بدهند؟ معلوم است که نشنیده ­ای! زیرا این مشاغل در سطح و رده ­ای نیستند که بتوانند عنوان سنگین و وزین دیکتاتوری را حمل کنند، فوق فوقش آن است که این گونه افراد، صنعت، هنر، توانایی، و علم، دانش و مهارت خود را وقف دیکتاتور نموده، برای دیکتاتوری توجیهات علمی و پشتوانه­ های ایدئولوژیک ابد اع کنند، دیکتاتور را بزک کنند، در وصف او قصیده و چکامه بسرایند و به لطایف­الحیل خلق­الله را به اطاعت او وادار کرده و از این راه به خدمت­گزاری به دیکتاتور مفتخر شوند.

البته این بحث و جدل­ها بیهوده بود. شواهد تاریخی بسیاری حاکی از آن است که پرشماری از دیکتاتورها اول معتقد به مردم سالاری و دموکرات منش بوده، اما کم کم بر اثر همنشینی با رفیق بد و چشیدن یکی دو بار مزه­ دیکتاتوری، دیگر نتوانسته­ اند آن را ترک کنند و تدریجاً به کسوت یک دیکتاتور تمام عیار درآمده و همین طور این مسیر را تا آنجا ادامه داده­اند که سرشان به سنگ لحد خورده است. بالعکس تقریباً هیچ شاهد تاریخی حاکی از آن نیست که یک دیکتاتور بر اثر همنشینی با رفیق خوب، دست از دیکتاتوری برداشته و شیوه مردم سالاری پیشه کرده باشد. اعتیاد به کفتربازی به سنگینی اعتیاد به دیکتاتوری نیست، اما آن هم چسبندگی خاص خودش را دارد و این طور نیست که یک برادری که خودش به دیکتاتوری معتاد باشد، بتواند برادر کفترباز خود را ترک دهد. این بود که زمان می­گذشت و هر برادر راه خود را می­رفت و هر کدام به آنچه داشت، دلشاد بود [1] .

ماجرا از آن روز جالب و دراماتیک شد که برادر کفترباز به دیدن اخوی دیکتاتور رفت و از او طلب کمک و یاری کرد و گفت: دستم به دامنت که اگر مرا کمک نکنی " همه چیزم " از دست خواهد رفت! برادر دیکتاتور به هوش و فراست خدادادی می­دانست که " کبوتر " برای یک کفترباز همان " همه چیز " است، بنا براین نه گذاشت و نه برداشت و از همان اول رک و صریح و پوست کنده گفت: اگر در باره کبوتر است، حرفش را هم نزن! این شد که برادر کفترباز مجبور شد مسأله را بیشتر باز کند و گفت که حتماً باید به یک مسافرت سه چهار ماهه برود. پر­های کبوترانش را قیچی می­کند که نتوانند پرواز کنند، آنها را در یک اتاق حبس می­کند و از برادر دیکتاتور خودش تقاضا دارد که فقط روزی یک بار به آنها سر بزند و برایشان آب و دانه ببرد. حتی دیکتاتورها می­دانند که اگر کفتربازی بد است، کبوتر حیوان خدا است و گناهی ندارد و آنقدر گفت و گفت که دل سنگ برادر دیکتاتورش نرم شد و حاضر شد در غیاب او به کبوتران سر بزند و به آنها آب و دانه بدهد.

برادر کفترباز به سفر رفت و روزها به آرامی و خوبی و خوشی می­گذشت و برادر دیکتاتور هر روز در وقت معین به کبوترها سر می­زد و برایشان آب و دانه می­برد. دو سه ماهی گذشت، چند تایی از کبوترها جوجه آوردند، کم کم پرهای قیچی شده کبوترها روئیده بود و شکل و شمایل مقبول­تری پیدا می­کردند و یک روز برادر دیکتاتور متوجه شد که اقامتش در کبوترخانه بیش از معمول شده و ناخود آگاه محو تماشای جوجه ­ها و زیبایی پر­های تازه روئیده کبوترها شده است. روزهای بعد احساس کرد به خاطر آن که از تخم درآمدن جوجه­ ها در زمان سرپرستی او بوده نسبت به آنها تعلق خاطر پیدا کرده، علاقه ­مند شده و یک روز متوجه شد که ناخود آگاه جوجه ­ها را در دست گرفته و آنها را نوازش می­کند. کار به جایی کشید که بیشتر وقت جناب دیکتاتور با کبوترها می­گذشت و از آن بدتر نیمه شبی که سکوت همه جا را فراگرفته بود، احساس کرد دلش برای بق بقوی کبوترها تنگ شده است. یک روز لای در کبوترخانه بازماند و چند تا از کبوترها از آن خارج شدند و برادر دیکتاتور توانست با گفتن چند فقره " کیش کیش " و " جا جا " آنها را به جای اول خود برگرداند، اما کار به اینجا ختم نشد. چند روز بعد که باز چندتا از کبوترها از کبوترخانه خارج شدند دیگر کیش کیش و جا جا افاقه نکرد و دو سه تا از آنها پر زدند و روی دیوار نشستند. برادر دیکتاتور اول با تکان دادن دست، بعد با پرتاب کفش و دست آخر با تکان دادن چوب مخصوص کبوتر بازی متعلق به اخوی خواست آنها را برگرداند که موفق نشد و کبوترها پرزدند و به کوچه رفتند و روی تیر چراغ برق نشستند. برادر دیکتاتور با پیژامه و لباس خانه، پا برهنه و با همان چوب به کوچه دوید و سوت زنان می­خواست کبوتران امانتی را به سوی خانه برگرداند که دستی به شانه­اش خورد. برادرش بود که از سفر برگشته بود. برادر کفترباز به برادر دیکتاتورش گفت: عالیجناب! اخوی! به این کاری که حضرتعالی فی ­الحال مشغول آن هستید، می­گویند کفتربازی! برادر دیکتاتور آهی از نهاد کشید و گفت خدا لعنتت کند که مرا کفترباز کردی! از تو بی سر و پا ترم اگر تو را دیکتاتور نکنم!

مادر بزرگ که کودتای سوم اسفند رضا شاه، جوانه زدن دیکتاتوری و روند رشد و شکوفایی این بیماری مهلک در وی را به رأی ­العین دیده و عاقبت شوم او را نیز مشاهده کرده بود، ده­ ها بار این قصه را در خردسالی برایمان تعریف کرد و ما هیچ وقت از او نپرسیدیم که پایان ماجرا به کجا رسید. سال­ها گذشت، ما به مدرسه و دانشگاه رفتیم، در داخل و خارج درس خواندیم، کار پیدا کردیم، ازدواج کردیم، خودمان صاحب فرزند دختر و پسر شدیم اما بالاخره به پایان قصه مادر بزرگ پی نبردیم. تا این که پس از سال­ها که دسته جمعی در خدمت او بودیم، با یادآوری دوران قصه­ها گفتیم: مادر بزرگ! بالاخره سرنوشت کفترباز به کجا کشید؟ مادر بزرگ گفت من که برایتان هر بار در ادامه داستان تعریف کردم و گفتم که عاقبت برادر کفترباز به دیکتاتوری کشید، آنهم چه دیکتاتوری که نگو و نپرس! آن وقت در پایان قصه، ما یک " دیکتاتور کفترباز " داشتیم و یک " کفترباز دیکتاتور " . دسته جمعی با تعجب از مادر بزرگ پرسیدیم: چطور چنین اتفاقی افتاد؟ ما این قسمت داستان را به خاطر نمی ­آوریم! ما تا آنجا که برادر دیکتاتور از کبوترها مراقبت کرد و عاقبت کبوترباز شد بیدار بودیم و بعد به خواب رفتیم، می­شود حالا پس از سال­ها لطف کنید و بگویید که برادر کفترباز چگونه دیکتاتور شد؟ مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: تا آنجا که برادر دیکتاتور کفترباز شد، شما بیدار بودید، بعد به خواب رفتید و در حالی که شما در خواب ناز بودید، برادر کفترباز دیکتاتور شد. اگر بیدار می­ماندید، به خواب ناز نمی­رفتید و بدتر از آن خود را به خواب نمی­زدید، امکان نداشت که یک کبوترباز بی­سوادِ بی سر و پایِ جلمبر، پا در حریم ملوکانه­ی امپراتورها، سلاطین، پادشاهان و خلفای جور بگذارد و دیکتاتور شود. این قانون خلقت است که اگر مردم بیدار باشند، دامنه فعالیت دیکتاتورها محدود می­شود و از بیکاری می­روند دنبال کفتر بازی، اما اگر ملتی خواب ناز را به بیداری ترجیح دهد و با هر قصه­ی بی سر و تهی به خواب رود و صدای خور و پفش بلند شود، آن وقت کفتر بازهای بی سرو پای جلمبر هم مجال دیکتاتوری پیدا می­کنند.

هیچ پاسخی نداشتیم. مادر بزرگ همه­ی گناه دیکتاتور شدن برادر کفترباز و انگاری زورگویی­های رضا شاه تا شهریور 1320 را به گردن ما انداخته بود! سرها را به زیر انداخته بودیم و سنگینی بار گناه دیکتاتور شدن کفترباز را روی شانه­های خود احساس می­کردیم که برادر کوچیکه به دادمان رسید و گفت: مادر بزرگ، شما در گوش ما افسانه خواندید و ما را افسون کردید، اگر برایمان قصه نمی­گفتید، ما به خواب نمی­رفتیم که کفترباز دیکتاتور ­شود! باز هم مثل همیشه همه تقصیر­ها افتاد گردن خانم بزرگ! حالا قانون دوم خلقت را ما کشف کرده بودیم. به مادر بزرگ گفتیم: این هم قانون دیگر خلقت است که همیشه پشت سر یک دیکتاتور، قصه­گوهایی هستند که با افسانه­های صد من یک غاز خود مردم را خواب می­کنند تا دیکتاتورها مجال ظهور و فرصت زورگویی پیدا کنند.

حالا مادر، مادر بزرگ و دایی کوچیکه که دست مادر بزرگِ مادر یعنی جده­ مادری بنده را در خواب کردن بچه ­ها و نتیجتاً دیکتاتور شدن کفترباز، روکرده بود، همه رفته ­ اند. خدا همه­ آنها و نیز رفتگان شما را غریق رحمت کند. دنیا عوض شده است. دنیای مجازی، شبکه­های اجتماعی، و حرکت برق­ آسای اطلاعات در بزرگراه ­های سایبری خواب را نه تنها از بچه ­های این نسل ربوده، بلکه مادر بزرگ­ها را هم تا دم صبح در دنیای اینترنت، پای رایانه ­ها میخکوب کرده است. دیگر مادر بزرگ­ها قصه نمی­گویند و بچه ­ها با قصه ­های مادر بزرگ­ها به خواب نمی­روند. قصه­ ها را خودشان می­سازند و با قصه ­هایی که خود می­سازند زندگی می­کنند.

[1] - كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِ‌حُونَ سوره روم ایه 32 - هر گروهی به آنچه دارند (از اوهام باطل و عقیده و خیالات فاسد خود) دلشادند. ترجمه الهی قمشه­ای

دیدگاه تان را بنویسید

 

نیازمندی ها