دیکتاتور کفترباز و کفترباز دیکتاتور!
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :
یکی بود، یکی نبود! اون قدیمها دو برادر بودند که با هم هیچ سازگاری، سنخیت و شباهتی نداشته و بر سر اختلاف سلیقه، تفاوت مشی و شیوه زندگی دائم با هم بگو مگو داشتند. یکی از آنها کفترباز بود و دیگری دیکتاتور! برادر کفترباز، با ذکر شواهد تاریخی و مثالهای روشن، از آخر و عاقبت کار دیکتاتورها که هیچکدام سر راحت بر بالین مرگ نگذاشتند و با زورگویی و خودرأیی برای خود نفرت این دنیا و عذاب آن دنیا را خریدند، برادر خود را نصیحت میکرد که دست از دیکتاتوری بردارد. متقابلاً اخوی دیکتاتور، کار کفتربازی را به سخره میگرفت که این هم شد کار! دیکتاتوری یک کار شاهانه، یک سمت ملوکانه، یک پست رده بالا و یک مقام رفیع است. تا حالا شنیدهای که به یک کاسب، صنعتگر، روزنامه نویس، شاعر، نقاش، خطاط، گرافیست، آوازخوان، کارگردان سینما، هنرمند تئاتر، فیلسوف و... لقب دیکتاتور بدهند؟ معلوم است که نشنیده ای! زیرا این مشاغل در سطح و رده ای نیستند که بتوانند عنوان سنگین و وزین دیکتاتوری را حمل کنند، فوق فوقش آن است که این گونه افراد، صنعت، هنر، توانایی، و علم، دانش و مهارت خود را وقف دیکتاتور نموده، برای دیکتاتوری توجیهات علمی و پشتوانه های ایدئولوژیک ابد اع کنند، دیکتاتور را بزک کنند، در وصف او قصیده و چکامه بسرایند و به لطایفالحیل خلقالله را به اطاعت او وادار کرده و از این راه به خدمتگزاری به دیکتاتور مفتخر شوند.
البته این بحث و جدلها بیهوده بود. شواهد تاریخی بسیاری حاکی از آن است که پرشماری از دیکتاتورها اول معتقد به مردم سالاری و دموکرات منش بوده، اما کم کم بر اثر همنشینی با رفیق بد و چشیدن یکی دو بار مزه دیکتاتوری، دیگر نتوانسته اند آن را ترک کنند و تدریجاً به کسوت یک دیکتاتور تمام عیار درآمده و همین طور این مسیر را تا آنجا ادامه دادهاند که سرشان به سنگ لحد خورده است. بالعکس تقریباً هیچ شاهد تاریخی حاکی از آن نیست که یک دیکتاتور بر اثر همنشینی با رفیق خوب، دست از دیکتاتوری برداشته و شیوه مردم سالاری پیشه کرده باشد. اعتیاد به کفتربازی به سنگینی اعتیاد به دیکتاتوری نیست، اما آن هم چسبندگی خاص خودش را دارد و این طور نیست که یک برادری که خودش به دیکتاتوری معتاد باشد، بتواند برادر کفترباز خود را ترک دهد. این بود که زمان میگذشت و هر برادر راه خود را میرفت و هر کدام به آنچه داشت، دلشاد بود [1] .
ماجرا از آن روز جالب و دراماتیک شد که برادر کفترباز به دیدن اخوی دیکتاتور رفت و از او طلب کمک و یاری کرد و گفت: دستم به دامنت که اگر مرا کمک نکنی " همه چیزم " از دست خواهد رفت! برادر دیکتاتور به هوش و فراست خدادادی میدانست که " کبوتر " برای یک کفترباز همان " همه چیز " است، بنا براین نه گذاشت و نه برداشت و از همان اول رک و صریح و پوست کنده گفت: اگر در باره کبوتر است، حرفش را هم نزن! این شد که برادر کفترباز مجبور شد مسأله را بیشتر باز کند و گفت که حتماً باید به یک مسافرت سه چهار ماهه برود. پرهای کبوترانش را قیچی میکند که نتوانند پرواز کنند، آنها را در یک اتاق حبس میکند و از برادر دیکتاتور خودش تقاضا دارد که فقط روزی یک بار به آنها سر بزند و برایشان آب و دانه ببرد. حتی دیکتاتورها میدانند که اگر کفتربازی بد است، کبوتر حیوان خدا است و گناهی ندارد و آنقدر گفت و گفت که دل سنگ برادر دیکتاتورش نرم شد و حاضر شد در غیاب او به کبوتران سر بزند و به آنها آب و دانه بدهد.
برادر کفترباز به سفر رفت و روزها به آرامی و خوبی و خوشی میگذشت و برادر دیکتاتور هر روز در وقت معین به کبوترها سر میزد و برایشان آب و دانه میبرد. دو سه ماهی گذشت، چند تایی از کبوترها جوجه آوردند، کم کم پرهای قیچی شده کبوترها روئیده بود و شکل و شمایل مقبولتری پیدا میکردند و یک روز برادر دیکتاتور متوجه شد که اقامتش در کبوترخانه بیش از معمول شده و ناخود آگاه محو تماشای جوجه ها و زیبایی پرهای تازه روئیده کبوترها شده است. روزهای بعد احساس کرد به خاطر آن که از تخم درآمدن جوجه ها در زمان سرپرستی او بوده نسبت به آنها تعلق خاطر پیدا کرده، علاقه مند شده و یک روز متوجه شد که ناخود آگاه جوجه ها را در دست گرفته و آنها را نوازش میکند. کار به جایی کشید که بیشتر وقت جناب دیکتاتور با کبوترها میگذشت و از آن بدتر نیمه شبی که سکوت همه جا را فراگرفته بود، احساس کرد دلش برای بق بقوی کبوترها تنگ شده است. یک روز لای در کبوترخانه بازماند و چند تا از کبوترها از آن خارج شدند و برادر دیکتاتور توانست با گفتن چند فقره " کیش کیش " و " جا جا " آنها را به جای اول خود برگرداند، اما کار به اینجا ختم نشد. چند روز بعد که باز چندتا از کبوترها از کبوترخانه خارج شدند دیگر کیش کیش و جا جا افاقه نکرد و دو سه تا از آنها پر زدند و روی دیوار نشستند. برادر دیکتاتور اول با تکان دادن دست، بعد با پرتاب کفش و دست آخر با تکان دادن چوب مخصوص کبوتر بازی متعلق به اخوی خواست آنها را برگرداند که موفق نشد و کبوترها پرزدند و به کوچه رفتند و روی تیر چراغ برق نشستند. برادر دیکتاتور با پیژامه و لباس خانه، پا برهنه و با همان چوب به کوچه دوید و سوت زنان میخواست کبوتران امانتی را به سوی خانه برگرداند که دستی به شانهاش خورد. برادرش بود که از سفر برگشته بود. برادر کفترباز به برادر دیکتاتورش گفت: عالیجناب! اخوی! به این کاری که حضرتعالی فی الحال مشغول آن هستید، میگویند کفتربازی! برادر دیکتاتور آهی از نهاد کشید و گفت خدا لعنتت کند که مرا کفترباز کردی! از تو بی سر و پا ترم اگر تو را دیکتاتور نکنم!
مادر بزرگ که کودتای سوم اسفند رضا شاه، جوانه زدن دیکتاتوری و روند رشد و شکوفایی این بیماری مهلک در وی را به رأی العین دیده و عاقبت شوم او را نیز مشاهده کرده بود، ده ها بار این قصه را در خردسالی برایمان تعریف کرد و ما هیچ وقت از او نپرسیدیم که پایان ماجرا به کجا رسید. سالها گذشت، ما به مدرسه و دانشگاه رفتیم، در داخل و خارج درس خواندیم، کار پیدا کردیم، ازدواج کردیم، خودمان صاحب فرزند دختر و پسر شدیم اما بالاخره به پایان قصه مادر بزرگ پی نبردیم. تا این که پس از سالها که دسته جمعی در خدمت او بودیم، با یادآوری دوران قصهها گفتیم: مادر بزرگ! بالاخره سرنوشت کفترباز به کجا کشید؟ مادر بزرگ گفت من که برایتان هر بار در ادامه داستان تعریف کردم و گفتم که عاقبت برادر کفترباز به دیکتاتوری کشید، آنهم چه دیکتاتوری که نگو و نپرس! آن وقت در پایان قصه، ما یک " دیکتاتور کفترباز " داشتیم و یک " کفترباز دیکتاتور " . دسته جمعی با تعجب از مادر بزرگ پرسیدیم: چطور چنین اتفاقی افتاد؟ ما این قسمت داستان را به خاطر نمی آوریم! ما تا آنجا که برادر دیکتاتور از کبوترها مراقبت کرد و عاقبت کبوترباز شد بیدار بودیم و بعد به خواب رفتیم، میشود حالا پس از سالها لطف کنید و بگویید که برادر کفترباز چگونه دیکتاتور شد؟ مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: تا آنجا که برادر دیکتاتور کفترباز شد، شما بیدار بودید، بعد به خواب رفتید و در حالی که شما در خواب ناز بودید، برادر کفترباز دیکتاتور شد. اگر بیدار میماندید، به خواب ناز نمیرفتید و بدتر از آن خود را به خواب نمیزدید، امکان نداشت که یک کبوترباز بیسوادِ بی سر و پایِ جلمبر، پا در حریم ملوکانهی امپراتورها، سلاطین، پادشاهان و خلفای جور بگذارد و دیکتاتور شود. این قانون خلقت است که اگر مردم بیدار باشند، دامنه فعالیت دیکتاتورها محدود میشود و از بیکاری میروند دنبال کفتر بازی، اما اگر ملتی خواب ناز را به بیداری ترجیح دهد و با هر قصهی بی سر و تهی به خواب رود و صدای خور و پفش بلند شود، آن وقت کفتر بازهای بی سرو پای جلمبر هم مجال دیکتاتوری پیدا میکنند.
هیچ پاسخی نداشتیم. مادر بزرگ همهی گناه دیکتاتور شدن برادر کفترباز و انگاری زورگوییهای رضا شاه تا شهریور 1320 را به گردن ما انداخته بود! سرها را به زیر انداخته بودیم و سنگینی بار گناه دیکتاتور شدن کفترباز را روی شانههای خود احساس میکردیم که برادر کوچیکه به دادمان رسید و گفت: مادر بزرگ، شما در گوش ما افسانه خواندید و ما را افسون کردید، اگر برایمان قصه نمیگفتید، ما به خواب نمیرفتیم که کفترباز دیکتاتور شود! باز هم مثل همیشه همه تقصیرها افتاد گردن خانم بزرگ! حالا قانون دوم خلقت را ما کشف کرده بودیم. به مادر بزرگ گفتیم: این هم قانون دیگر خلقت است که همیشه پشت سر یک دیکتاتور، قصهگوهایی هستند که با افسانههای صد من یک غاز خود مردم را خواب میکنند تا دیکتاتورها مجال ظهور و فرصت زورگویی پیدا کنند.
حالا مادر، مادر بزرگ و دایی کوچیکه که دست مادر بزرگِ مادر یعنی جده مادری بنده را در خواب کردن بچه ها و نتیجتاً دیکتاتور شدن کفترباز، روکرده بود، همه رفته اند. خدا همه آنها و نیز رفتگان شما را غریق رحمت کند. دنیا عوض شده است. دنیای مجازی، شبکههای اجتماعی، و حرکت برق آسای اطلاعات در بزرگراه های سایبری خواب را نه تنها از بچه های این نسل ربوده، بلکه مادر بزرگها را هم تا دم صبح در دنیای اینترنت، پای رایانه ها میخکوب کرده است. دیگر مادر بزرگها قصه نمیگویند و بچه ها با قصه های مادر بزرگها به خواب نمیروند. قصه ها را خودشان میسازند و با قصه هایی که خود میسازند زندگی میکنند.
[1] - كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ سوره روم ایه 32 - هر گروهی به آنچه دارند (از اوهام باطل و عقیده و خیالات فاسد خود) دلشادند. ترجمه الهی قمشهای
دیدگاه تان را بنویسید