کد خبر: 267251
تاریخ انتشار :

روایتی از فرهاد مهراد و جاودانه‌هایش/ به یاد مردی که صدای بی‌صدای مردمش بود

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

به گزارش نامه نیوز، فرهاد؛ صدایی بی ‌ صدا در روزهای تلخ زمستان؛ صدایی که نزدیک به نیم قرن در ذهن ‌ ها باقیمانده و هنوز هم حال و هوای آثارش با هیچ خواننده دیگری قابل مقایسه نیست . این حال و هوای خاص، حاصل سواد آکادمیک یا پیچیدگی موسیقی او نیست؛ آثار فرهاد خالص است و از درون او تراوش می ‌ کند . شهریار قنبری ترانه ‌ سرای برخی آثار فرهاد درباره ‌ ی او می ‌ گوید : « فرهاد در کنار نوازندگان، نه دورتر از نفس ‌ های واروژان و اسفندیار، کلمه ‌ هایم را می ‌ گریست .»

فرهاد مهراد بیست و دوم دی ماه سال 22 بود که در تهران متولد شد . او نهمین و آخرین فرزند خانواده بود که از ابتدای سال ‌ های کودکی به واسطه ‌ ی نوازندگی برادرش در ارکستر سمفونیک به موسیقی کلاسیک علاقمند شد اما خوش معتقد است که به دلیل محدودیت ‌ هایی که خانواده برای او ایجاد کرد هیچوقت نتوانست حرفه ‌ ای و آکادمیک تحصیل کند . او در آن زمان مجبور بود به خانه ‌ ی دوستان ارمنی خود برود چراکه ارامنه در آن زمان آزادی بیشتری داشتند .

آغاز کار فرهاد با ارمنی ‌ ها و رضا موتوری

سرآغاز خوانندگی فرهاد در نوجوانی با گروه " چهار بچه جن " بود . این گروه فرهاد به همراه چند نفر از هم ‌ محلی ‌ هایش که ارمنی بودند؛ شکل گرفت . یک بار گروه برای اجرا به هتل خورشید اهواز رفته بود که چون خواننده ‌ ای نداشتند در آخرین لحظه قرار شد فرهاد آواز بخواند . بعد از آن فرهاد به کافه ‌ ها و رستوران ‌ ها رفت و در آنجا به نوازندگی و خوانندگی پرداخت . او آثار بزرگان موسیقی راک و بلوز را کاور می ‌ کرد و همواره مورد تحسین قرار می ‌ گرفت .

فرهاد در سال 49 با موسیقی فیلم " رضا موتوری " فارسی خواندن را آغاز کرد . اسفندیار منفردزاده درباره انتخاب فرهاد گفته؛ پس از فیلم قیصر در آن زمان به دنبال صدایی خاص می ‌ گشته و چون یک ‌ بار صدای فرهاد شنیده بود؛ او را انتخاب کرد اما فرهاد مطمئن نبود که می ‌ تواند فارسی بخواند درنتیجه منفردزاده به او قول می ‌ دهد اگر از نتیجه ‌ ی کار راضی نبود؛ آن را پاک کند . البته هرگز چنین نشد چراکه این اثر به یکی از ماندگارترین آثار فرهاد تبدیل شد و فرهاد هم از آن راضی بود .

از جمعه ‌ ی سیاه تا شبانه ‌‌ ی فرهاد

چند ماه بعد و در پی حمله چند چریک به پاسگاه ژاندارمری در سیاهکل و علنی شدن مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی، اسنفدیار منفردزاده که به جریان ‌ های چپ گرایش داشت، تصمیم گرفت آهنگی برای این واقعه بسازد .

اسنفدیار منفرزاده می ‌ گوید زمانی که از شهیار قنبری خواست ترانه ‌ ای در مورد دلگیر بودن غروب جمعه بسراید و از فرهاد خواست این ترانه را بخواند، به آنها نگفت که این آهنگ را برای سیاهکل ساخته و این موضوع فقط در ذهن او بوده است . فرهاد هم در مصاحبه ‌ ای تایید کرده با این ‌ که با توجه به جو زمانه و گرایش ‌ های منفردزاده حدس ‌ هایی می ‌ زده اما هیچ وقت در این مورد صحبتی بین آنها نشده است .

ترانه " جمعه " ابتدا تهیه ‌ کننده پیدا نمی ‌ کرد اما خیلی زود تبدیل به یکی از پرفروش ‌ ترین صفحه ‌ های موسیقی ایران شد .

فرهاد پس از قطعه ‌ ی جمعه در جامعه به عنوان خواننده ‌ ای معترض و سیاسی شناخته شد و از سوی دیگر بسیار شهرت یافت . این شهرت باعث فعالیت بیشتر او نشد و او تا سال 57 تنها یازده قطعه ‌ ی دیگر منتشر کرد

سه سال بعد از انتشار جمعه، منفردزاده این ‌ بار با شعری از احمد شاملو به سراغ فرهاد رفت . شعری که با مطلع " کوچه ‌ ها باریکن دکونا بسته، خونه ‌ ها تاریکن طاقا شکسته، از صدا افتاده تار و کمونچه، مرده می ‌ برن کوچه به کوچه " ، آشکارا در انتقاد از وضع جامعه آن دوران ایران بود . این آهنگ که " شبانه " نام داشت با استقبالی کم ‌ نظیر روبرو شد . حتی قیمت بیشتر از معمول آن هم باعث نشد دانشجویان و جوانان از خریدن آن منصرف شوند .

خسرو لاوی، مدیر استریو دیسکو که منتشرکننده این آهنگ و تمامی کارهای فرهاد در فاصه سال ‌‌ های ۵۰ تا ۵۷ بوده، می ‌ گوید : بعد از آن که ساواک این صفحه را جمع کرد، دانشجویان جلدهای خالی صفحه شبانه را به چند برابر قیمت خود صفحه می ‌ خریدند .

بعد از این وقایع ممیزی برای فعالیت هنرمندان بسیار زیاد شد و به همین نسبت انتشار کارهای سیاسی و اعتراضی غیرممکن ‌ تر می ‌ شد البته همچنان در طول این مدت آثار معترض بسیاری تولید شد .

آغاز روزگار غم ‌ انگیز فرهاد

اما پس از انقلاب اسلامی در سال 57 به تدریج روزهای غم ‌ انگیز فرهاد آغاز شد . او مثل بسیاری از خوانندگان انقلابی شرایط زندگی ‌ شان دگرگون شد . به گفته خانم گلفام ( همسر فرهاد ) ، او در آن سال ‌ ها برای گذراندن اوقاتش و گذران زندگی کارهای مختلفی می ‌ کرد . از جمله چند بار با حسین الهی قمشه ‌ ای، نویسنده و محقق ایرانی که از دوستان خانوادگی فرهاد بود، به قمشه رفت تا تکه ‌ های صنایع دستی برای فروش به تهران بیاورد و مدتی هم روزهایش را در باغ یکی از آشنایانش در نزدیکی شهر دماوند می ‌ گذراند .

فرهاد 14 سال نتوانست برای آثارش مجوز بگیرد . در سال 68 زمانی که رییس دولت هفتم و هشتم وزیر ارشاد بود، فضای بازتری در ارشاد حاکم بود؛ فرهاد آلبوم " خواب در بیداری " را آماده کرد . البته آن آلبوم هم سرانجام در سال 72 توانست راهی بازار شود و این اولین اثر فرهاد بعد از انقلاب بود .

شب تاریخی فرهاد در سینما سپیده

انتشار این آلبوم یک اتفاق غیرممکن و تاریخ ‌ ساز دیگر را به همراه داشت . فرهاد در تهران کنسرت می ‌ دهد . این کنسرت در آن زمان خیلی دور از انتظار بود . یکی از کارمندان این شرکت به نام رودابه طاهری با یک سال رفت و آمد مدام به وزارت ارشاد نهایتا توانست کاری را که در ابتدا غیرممکن می ‌ نمود؛ انجام دهد .

فرهاد مهراد؛ جمعه نهم دی ماه سال 73 در سینما سپیده روی صحنه رفت . استقبال مخاطبان بلیت ‌ های 2500 تومان کنسرت را سه روزه به اتمام رساند . این درحالی بود که محمدرضا شجریان بزرگترین خواننده ‌ ی آن سال ‌ ها برای کنسرتش بلیت 300 تومانی می ‌ فروخت .

فرهاد میان صدها نفر خواند و شبی تاریخی ساخت . چند سال بعد ( فروردین ماه سال 76) فرهاد کنسرت دیگری را در هتل استقلال تدارک دید . این کنسرت به دلیل مسائلی که مشخص نیست از سوی مقامات تنها چند ساعت مانده به اجرا لغو شد . فرهاد به دلیل تعطیلی روزنامه ‌ ها قصد داشت با گیتارش جلوی هتل برود و به مردم اطلاع دهد و روبه ‌ روی هتل به اجرای برنامه بپردازد اما به او وعده ‌ ی کنسرت دیگری داده شد و جلویش را گرفتند . همسر فرهاد می ‌ گوید : این بدترین تجربه فرهاد در موسیقی بود و به او ضربه زد .

فرهاد به تدریج از سال 78 حالش وخیم شد . او به هپاتیت سی مبتلا شده بود . سه سال بعد به دلیل شدت یافتن بیماری به فرانسه رفت . او سه ماه آخر عمرش را در خانه یکی از بستگان خانم گلفام در شهری کوچک در شمال فرانسه گذراند و نهایتا در چنین روزی؛ 10 شهریور؛ در سن 59 سالگی در پاریس درگذشت .

فرهاد در گورستان تیه در جنوب پاریس به خاک سپرده شد اما صدایش هنوز زنده است .

محمود استاد محمد بازیگر، نمایشنامه ‌ نویس و کارگردان تئاتر در یادداشتی درباره ‌ ی فرهاد می ‌ گوید : « خبر درگذشت او من را از من جدا کرد و گفتم نمی ‌ توانم از او ننویسم و این از سر اَدا و اَطوار نبود . دیگر حوصله اَدا و اَطوار هم ندارم و از هر چه سکوت عالمانه است؛ نکبتم می ‌ گیرد .

فرهاد موسیقیدان بود و در موسیقی نظریه ‌ پرداز . پیانو و گیتار را خوب می ‌ نواخت . موسیقی کلاسیک را از عهد رُنسانس تا قرن بیستم می ‌ شناخت ولی در حیطه موسیقی مدرن دانشی بسیط، حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت و اطلاعات شگرفی نیز در موسیقی غرب و همچنین موسیقی سنتی خودمان داشت و البته خواننده هم بود؛ ولی من با وجه موسیقیدان و به ‌ خصوص با وجه خوانندگی ‌ اش ارتباطی نداشتم، هرچند که از سال ‌ های ۴۷ تا ۴۸ تا سال ۶۰ کمتر روز و روزگاری می ‌ شد که از حال یکدیگر بی ‌ خبر بمانیم . هنوز نوجوان بودم که خواسته و ناخواسته صدای او را شنیدم . جوانی که می ‌ خواند، ولی مثل دیگران نمی ‌ خواند . اَدا درنمی ‌ آورد . مانند بسیاری آرایش مو و مدل لباس و غمزه ‌ های نگاهش را به نمایش نمی ‌ گذارد . در حسرت خاطرات شب ‌ های مهتابی و بید مجنون و ... زنجموره نمی ‌ کند . برای گوش، اعصاب و شعور مردم احترام قائل است . می ‌ خواند زنده و جاندار، می ‌ نوازد حی و حاضر و با کشش ‌ های خوش ‌ طنین موسیقی ‌ اش فریاد می ‌ کشد از بیخ و بُن جگر . از زیر آوار خفقان نعره می ‌ زند و اندکی بعد غریب ‌ تر از کوکوسرای دشت غربت مویه می ‌ کند . در همان روزها برحسب اتفاق دقیقه ‌ ای صدای او را از رادیو شنیدم . گفت ‌ وگو بود یا هر برنامه دیگری نمی ‌ دانم؛ ولی او حرف می ‌ زد . از بوف کور هدایت و زمستان اخوان حرف می ‌ زد و بحث می ‌ کرد و من مانده بودم معطل که : « او؟ خواننده ترانه ‌ های ( ری چارلز ) و غم تنهایی هدایت؟ خواننده کوچینی و یأس زمستانی امید؟ » حیرتم معقول بود، هرگز نشنیده بودم که یک خواننده موسیقی پاپ از ادبیات ایران و همچنین هشیارانه از تاریخ سیاسی ایران حرف بزند .

این پرسش در من کهنه شد تا چهار سال بعد که برای نخستین بار وی را در کافه فیروز، سر میز محمد آستیم دیدم . در آن دوران جذب آستیم و همراه شدن و هم صحبت شدن با او کار ساده ‌ ای نبود . عبث، عبث تنهایی ‌ اش را نمی ‌ شکست و با هر کسی هم نمی ‌ نشست و لذت کلام خون چکانش را به رایگان قسمت نمی ‌ کرد؛ ولی آن روز در کافه فیروز دیدم که آستیم اَنیس و مونس وی است . رفاقت ‌ شان کهنه است و فرهادِ همراه آستیم، اصلاً فرهاد خواننده نیست . روشنفکر است، دردمند است، ادیب است . از نثر بیهقی حرف می ‌ زند، متن انگلیسی ساموئل بکت را به من هدیه می ‌ دهد و سوره ‌ ای از قرآن را از حفظ می ‌ خواند . فردای آن روز حیرتم را برای اکبر مشکین بازگو کردم . مشکین گفت : « پیره پدر ! فرهاد خیلی بیشتر از آن است که تو شناختی .»

از آن شب به بعد حدیث سال ‌ ها همدردی و هم ‌ بندی و هم خرجی آغاز شد و من دیدم، دیدم که آن مستغنی از هرچه که دنیوی ‌ ست، آن بی ‌ نیاز از نام و جاه و جلالت مآبی ‌ های متداول، کمر نیاز را چه آسان نمی ‌ شکند . او در تمام آن سال ‌ ها به راحتی می ‌ توانست، نه با فروش تاریخ تبارِ اندیشگی ‌ اش، فقط با رهن اندکی از وقتش ثروتمند شود، ولی نمی ‌ شد . نمی ‌ خواست، نمی ‌ فروخت، فروشنده نبود، حتی یک پرده از صدایش را، یک مضراب از سازش را . یک بار گفت : « من نمی ‌ توانم زیر سایه سر نیزه، ترانه عاشقانه بخوانم و نخواند، هرگز نخواند .» او خواننده بود اما از امتیازات خوانندگی استفاده نمی ‌ کرد . ترانه ‌ های اجتماعی که سیاسی تلقی می ‌ شد می ‌ خواند اما میراث ‌ خوار سیاست نبود . مانند بسیاری لاف سیاسی نمی ‌ زد، دکان سیاست بازنمی ‌ کرد و از هیچ نمدی توقع هیچ کلاهی را برای خود نداشت که هیچ، حتی به کلاهی که دیگران بر سر خود می ‌ گذاشتند می ‌ خندید . اگر نوار « جمعه » آن زمان را نه « جمعه » بعد از انقلاب، چاپ سال ‌ های پنجاه را پیدا کردید می ‌ بینید که ترانه ‌ سرا با یک هیبت سیاسی ترانه ‌ اش را تقدیم کرده است به دکتر اسماعیل خویی، آهنگساز با شهامتی مبارزاتی آهنگش را تقدیم کرده است به غلامحسین ساعدی و او برای آنکه در آن تقدیم ‌ نامچه دکاتیری کم نیاورد صدایش را تقدیم کرده است به « دکتر صلحی ‌ زاده » که آن روزها مشهورترین پزشک ترک اعتیاد بود . زهی تسخر ! که او زد بر بنیان آن باورهای بی گوهر .

پیش از این گفتم که در تمام دهه پنجاه شاهد تک لحظه ‌ هایی از لحظات ماهیت هستی او بودم . از مرور لحظات می ‌ گذرم و به سال شصت، سال باور جدایی ‌ ها می ‌ رسم . همان سالی که زندگی حکم انجماد همه ما را جاری کرد و فهمیدیم که بهتر است سرمای زمستان خاموشی را تقسیم نکنیم . هرکس بار انزوای خودش را صبورانه بر دوش کشید؛ ولی در جمع ما حیرت وی از صبوری ‌ اش وسیع ‌ تر بود که چرا؟ چرا هیچ ‌ کس او را نمی ‌ شناسد؟ نمی ‌ شنود؟ به ‌ جا نمی ‌ آورد؟ چرا شنوندگان و پذیرندگان و تأییدکنندگان پیشین اصرار دارند که او را نشنوند؟ به عنوان مثال « وحدت » سرود سنگرهای خیابانی سال ۵۷ شد . مگر ممکن است طنین صدای او در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد؟ ولی شده بود . این ناممکن اتفاق افتاده بود و او نمی ‌ توانست برای « سرود وحدت » مجوز پخش بگیرد . مسئولان اداره موسیقی همان سنگریان سال ۵۷ دیگر او را نمی ‌ شناختند، نمی ‌ خواستند « وحدت » را بشنوند و وی از این امتناع سخت، این برخوردهای یخین، دچار سرسام شده بود . یک بار از او پرسیدم که : « چه می ‌ گوید؟ آن سنگرنشین امروز مدیر شده؟ » و او با زهر خندی گفت : « می ‌ گوید : ( ح ) جیمی کلمه ترجیع ترانه را غلط تلفظ کرده ‌ ای » و عکس ‌ العمل فرهاد کسی که عربی را با فصاحت حرف می ‌ زد و حتی خرده نیز بر ترجمه قرآن می ‌ گرفت چه می ‌ توانست باشد؟ »
منبع: ایلنا

دیدگاه تان را بنویسید

 

نیازمندی ها