کد خبر: 628163
تاریخ انتشار :

داستان جالب مهراب قاسم خانی در مورد عاشق شدن به شقایق دهقان می خوانید.

داستان جالب مهراب قاسم خانی در مورد عاشق شدن به شقایق دهقان می خوانید.

پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) :

به گزارش سایت خوندنی: مهراب قاسم خانی نویسنده سرشناس سریال های مهران مدیری یکی از چهره های فعال در اینستاگرام است که تقریبا هر روز عکس هایی را با همراهانش به اشتراک میگذارد. اگر سری به پیج اینستاگرام مهراب قاسمخانی زده باشید قطعا با خاطرات او به خوبی آشنا هستید.

از مهراب قاسمخانی میتوان با عنوان آقای خاطره فضای مجازی یاد کرد چرا که همیشه خاطرات جالبی را با همراهانش به اشتراک میگذارد.

مهراب قاسمخانی

این عکس برای ما پر از خاطرات شیرینه. اون شب دعوت شده بودیم به مراسم رونمایی از یه ماشین. احسان هم مجری برنامه شون بود. اون موقع خودمون یه مزدا سه مدل قدیمی داشتیم که اصولاً چون ماشین باز نیستم، همیشه کثیف و درب و داغون بود. اون شب هم که در اوج کثافتش بود، نه فقط بیرونش، توش هم مثل سطل آشغال بود. به در ورودی محوطه مراسم که رسیدیم، نگهمون داشتن و بیسیم زدن و یهو دو تا ماشین تشریفات اومدن پشت و جلومون که ما رو تا دم سالن اسکورت کنن. نمیدونید تصویر ماشین کثیف ما، وسط اون دو تا ماشین براق تمیز که خیلی هم از ماشین ما مدل بالا تر بودن، چقدر خجالت آور بود. مخصوصاً وقتی که رسیدیم دم سالن و دیدیم یه فرش قرمز پهن کردن و یه سری عکاس هم وایستادن که از ورود با شکوهمون عکس بگیرن. قشنگ معلوم بود طفلیا با دیدن وضعیت ماشین ما معذب شده بودن. تا همینجاش شقایق از عصبانیت میخواست منو بکشه، ولی تموم که نشد. یهو یه جوون خوش تیپ که خیلی هم از من شیک پوش تر بود اومد جلو و سوئیچ رو ازم گرفت که ماشین رو ببره پارک کنه. این که توی ماشینمون هم مثل سطل آشغال بود به کنار، از خونه که راه افتاده بودیم، کیسه زباله ها رو گذاشته بودم توی صندوق که سر راه بندازم توی سطل، تا دم سالن یادم رفت. گفتم برگشتنی میندازم. نمیدونید چه بویی پیچیده بود توی ماشین... هیچی دیگه. شقایق که تا آخر مراسم با من حرف نمیزد، نیروانا هم دچار خنده های هیستریک شده بود. بعد از مراسم هم باید قیافه همون جوون که ماشین رو آورد و سوئیچ رو بهم داد میدیدین. قشنگ معلوم بود داشت تو دلش میگفت خاک تو سرمون که اینا بچه معروفامون هستن...

 

پ.ن اول:تازه چند روز قبلش شقایق و نیروانا رفته بودن یه پالتو عین هم خریده بودن. اون شب رفتیم نیروانا رو سر راه از یه جایی ورداشتیم. دیدن هردوتاشون همون پالتو رو پوشیدن. من که این چیزا رو نمیفهمم، ولی خودشون اصلاً خوشحال نبودن. پ.ن دوم:اگه دوست دارید بدونید که از اون شب چه درسی گرفتیم، باید بگم هیچی. ماشینمون تا روز آخری که داشتیمش همیشه کثافت بود.

بعد از تحریر:نیروانا الان یه چیزی یادم انداخت. یه بخشی از مراسم ما سه تا رو نشوندن توی اون ماشینه، روش پارچه کشیدن که یهو پارچه رو بزنن بالا، ما پیاده بشیم، مهمونا دچار شور و شعف بشن. کاری ندارم که نیم ساعت داشتیم اون زیر خفه میشدیم. پیاده که شدیم من در ماشین رو باز کردم و خیلی حماسی پیاده شدم، زرتی از روی سکویی که ماشین روش بود پرت شدم پایین... آخی چه شبی بود....

دیدگاه تان را بنویسید

 

پیشنهاد ما