یادداشت تحلیلی نامه نیوز ؛
۷ دلیل برای نزدیکشدن ایران و آمریکا به جنگ
آنچه امروز صلح مینامیم، شاید صلح نباشد؛ فقط فاصلهای باشد میان دو پرده یک منازعه که هنوز پایان آن نوشته نشده است.
مصطفی صادقی : در سیاست بینالملل، «نزدیکبودن جنگ» الزاماً به معنای «قریبالوقوعبودن جنگ» نیست. گاه دو بازیگر بیش از هر زمان دیگری به نقطه برخورد نزدیکاند، اما عقلانیت زمانبندی، ماشه منازعه را برای مدتی عقب نگه میدارد. مناسبات امروز ایران و آمریکا را باید در همین پارادوکس فهمید: ساختار منازعه بهسوی جنگ میل میکند، اما منطق سیاست داخلی آمریکا فعلاً به تعویق آن حکم میدهد.
به بیان روشنتر، نشانههای موجود بیش از آنکه از حرکت تهران و واشنگتن به سوی یک «مصالحه پایدار» حکایت کنند از ورود دو طرف به دورهای از تعلیق استراتژیک خبر میدهند؛ دورهای که در آن مسئله حل نشده، بلکه زمان تسویه آن به عقب رانده شده است.
فرضیه این یادداشت آن است که احتمال آغاز یک جنگ بزرگ و ارادی تا عبور دونالد ترامپ از انتخابات میاندورهای آمریکا کمتر است؛ نه به این دلیل که امکان توافق افزایش یافته، بلکه دقیقاً به این دلیل که جنگ در لحظه کنونی برای ترامپ «قیمت انتخاباتی» دارد. این تمایز مهم است: تأخیر در جنگ را نباید با بازگشت صلح اشتباه گرفت.
برای فهم چرایی این وضعیت، دستکم هفت نشانه را باید کنار یکدیگر گذاشت.
نخست؛ هیچیک از عوامل مولد منازعه از میان نرفتهاند.
مهمترین نشانه خطر شاید همین باشد. جنگها زمانی واقعاً پایان مییابند که یا مسئله مولد منازعه حل شود، یا موازنهای تازه هزینه بازگشت به جنگ را برای طرفین غیرعقلانی کند. در رابطه تهران و واشنگتن هنوز هیچیک از این دو اتفاق بهصورت پایدار رخ نداده است.
اختلافات اصلی باقی است، معماری امنیتی منطقه تغییر بنیادی نکرده، مسئله تحریم و فشار اقتصادی حل نشده و دو طرف همچنان بخش مهمی از رفتار یکدیگر را نه در چارچوب همکاری، بلکه در منطق «تهدید» تفسیر میکنند. بنابراین آنچه تغییر کرده، ماهیت منازعه نیست؛ ریتم منازعه است.
دوم؛ منطقه توافق ممکن میان تهران و واشنگتن بهشدت کوچک شده است.
در نظریه مذاکره، توافق زمانی امکانپذیر است که میان «حداقل قابلقبول» یک طرف و «حداکثر قابلپرداخت» طرف دیگر، منطقهای مشترک وجود داشته باشد. مسئله امروز تهران و واشنگتن شاید دقیقاً فقدان همین منطقه باشد.
ایران تصور میکند عقبنشینی بیشتر، قدرت چانهزنی و بخشی از بازدارندگیاش را مستهلک میکند؛ آمریکا نیز حاضر نیست بدون دریافت مابهازای استراتژیک، امتیازی را واگذار کند که در داخل یا نزد متحدانش به عقبنشینی تعبیر شود.
وقتی فاصله میان دو نقطه مطلوب افزایش پیدا میکند، دیپلماسی دیگر مسئله «پیداکردن عبارت مناسب» نیست؛ مسئله فقدان معاملهای است که هر دو طرف بتوانند هزینه آن را بپردازند.
سوم؛ میانجیها پیامها را منتقل کردهاند، اما نتوانستهاند تضاد منافع را حل کنند.
رفتوآمد پاکستان، عمان و قطر را باید جدی گرفت، اما نباید آن را رمانتیک کرد. میانجی زمانی قادر به تولید توافق است که ماده اولیه توافق در دو سوی میز وجود داشته باشد.
میانجی میتواند سوءتفاهم را کاهش دهد، پیام را منتقل کند، ترتیب امتیازات را تنظیم کند و برای خروج آبرومندانه طرفین فرمول بسازد؛ اما میانجی میتواند پیام را جابهجا کند، نمیتواند تضاد منافع را جادو کند.
حتی میتوان این فرض را مطرح کرد که برخی بازیگران منطقهای بیش از «حل نهایی بحران» به «کنترل بحران» علاقهمند باشند؛ زیرا میانجیگری خود تولید منزلت، امنیت و قدرت چانهزنی میکند. اما مستقل از انگیزه میانجیها، نتیجه فعلی روشن است: هنوز هیچ فرمولی نتوانسته حداقل قابلقبول تهران و حداکثر قابلپرداخت واشنگتن را بر یک نقطه منطبق کند.
چهارم؛ بیاعتمادی از یک متغیر سیاسی به جزء ساختاری رابطه تبدیل شده است.
توافق پایدار الزاماً به اعتماد نیاز ندارد؛ اما به سازوکاری نیاز دارد که بیاعتمادی را قابل مدیریت کند. مسئله اینجاست که تهران و واشنگتن هنوز نتوانستهاند یک «موازنه قراردادی» را جایگزین «موازنه اجبار» کنند.
در چنین شرایطی، هر طرف بیش از تضمین طرف مقابل به توانایی خودش برای تحمیل هزینه اتکا میکند. این همان نقطهای است که دیپلماسی را شکننده میکند؛ زیرا اگر ضمانت اجرای توافق، نه قرارداد بلکه ترس از واکنش طرف مقابل باشد، فاصله میان «بازدارندگی» و «درگیری» گاه فقط یک خطای محاسباتی است.
پنجم؛ آنچه فعلاً ترامپ را مهار کرده، صلحطلبی نیست؛ صندوق رأی است.
اینجا شاید مهمترین متغیر زمانی بحران قرار گرفته باشد.
اعداد بخشی از رفتار ترامپ را توضیح میدهند. براساس نظرسنجی رویترز/ایپسوس که در گزارش بلومبرگ مورد استناد قرار گرفته، ۶۳ درصد آمریکاییها از نحوه مدیریت جنگ ایران توسط ترامپ ناراضیاند و تنها ۲۵ درصد رضایت دارند.
مهمتر اینکه حمایت جمهوریخواهان از جنگ، از ۷۷ درصد در ماه مارس به ۶۹ درصد کاهش یافته است. در نظرسنجی دیگری نیز ۷۱ درصد رأیدهندگان گفتهاند جنگ بر وضعیت داخلی آمریکا اثر منفی گذاشته؛ عددی که ۴۸ درصد جمهوریخواهان را نیز شامل میشود.
اینها صرفاً دادههای افکار عمومی نیستند؛ متغیرهای محاسبه قدرتاند.
ترامپ اکنون باید میان مطلوبیت ژئوپلیتیک فشار بر ایران و هزینه سیاست داخلی آن موازنه برقرار کند. جنگی که نتواند دستاورد سریع تولید کند اما بتواند قیمتها، تورم و اضطراب عمومی را افزایش دهد، خیلی زود از یک عملیات خارجی به یک مسئله انتخاباتی داخلی تبدیل میشود.
ششم؛ انرژی میتواند جنگ خارجی را به شکست انتخاباتی داخلی ترجمه کند.
هر دور تازه از جنگ که امنیت تنگه هرمز، صادرات نفت منطقه، بیمه کشتیرانی یا انتظارات بازار را متلاطم کند، میتواند مستقیماً بر قیمت انرژی اثر بگذارد.
برای رئیسجمهوری که باید از یک انتخابات تعیینکننده عبور کند، افزایش قیمت بنزین صرفاً یک شاخص اقتصادی نیست؛ نوعی مالیات سیاسی بر جنگ است.
رأیدهنده آمریکایی ممکن است درباره موازنه قوا در خاورمیانه مطالعه نکند، اما عدد روی پمپبنزین را میبیند. درست در همین نقطه است که ژئوپلیتیک به ژئواکونومی و ژئواکونومی به رفتار انتخاباتی تبدیل میشود.
بنابراین مطلوبیت ترامپ در مقطع کنونی الزاماً «حل بحران ایران» نیست؛ بلکه مدیریت زمان بحران ایران است: حفظ فشار، جلوگیری از عقبنشینی آشکار، استمرار تهدید و در عین حال پرهیز از انفجاری که هزینه انرژی آن پیش از انتخابات به سفره و جیب رأیدهنده آمریکایی منتقل شود.ترامپ، به این معنا، در حال خریدن زمان است.
هفتم؛ مانع فعلی جنگ، یک مانع دائمی نیست.این شاید نگرانکنندهترین قطعه پازل باشد.
اگر استدلال کنیم یکی از مهمترین عوامل بازدارنده ترامپ در ماههای پیشرو، هزینه انتخاباتی جنگ و بهویژه تبعات اقتصادی و انرژی آن است، باید بلافاصله پرسید: پس از انتخابات چه اتفاقی برای این مانع خواهد افتاد؟
انتخابات، اختلاف تهران و واشنگتن را حل نمیکند. میانجیها را قدرتمندتر نمیکند. اعتماد ازدسترفته را بازنمیگرداند. شکاف بر سر مطالبات اساسی را از میان نمیبرد. فقط یکی از محدودیتهای زمانی تصمیمگیری در واشنگتن را کاهش میدهد.
ایران نیز احتمالاً این ساعت سیاسی را میشناسد. تهران میداند که «زمان» خود بخشی از میدان منازعه است و آنچه امروز محاسبات واشنگتن را محدود میکند، ممکن است چند ماه بعد همان قدرت بازدارندگی را نداشته باشد.
از همین رو، شاید خطرناکترین خطای تحلیلی آن باشد که آرامش نسبی این مقطع را نشانه حرکت به سوی صلح بدانیم.
آنچه اکنون مشاهده میکنیم، میتواند نه «فرایند حل منازعه»، بلکه وقفهای سیاسی در دل یک منازعه حلنشده باشد؛ وضعیتی که در آن طرفین مسئله را حل نمیکنند، بلکه لحظه تعیینتکلیف آن را به تعویق میاندازند.
پس آیا به لحظه آغاز جنگ ایران و آمریکا رسیدهایم؟
اگر مقصود این باشد که واشنگتن در همین هفتهها و ماههای منتهی به انتخابات، آگاهانه به سمت یک جنگ بزرگ و پرهزینه حرکت خواهد کرد، شواهد موجود چنین قطعیتی به ما نمیدهند؛ ضمن آنکه خطای محاسباتی، حادثه ناخواسته یا شکستهشدن کنترل چرخه اقدام و واکنش همواره میتواند تقویم سیاستمداران را بیاعتبار کند.
اما اگر پرسش این باشد که آیا ساختار منازعه ایران و آمریکا به نقطهای خطرناکتر نزدیک شده است، پاسخ متفاوت است.
هفت نشانه پیشگفته یک گزاره مشترک دارند: مسئلهای حل نشده، منطقه توافق کوچک شده، میانجیگری هنوز نتیجه پایدار نداده، بیاعتمادی ساختاری شده و مهمتر از همه، یکی از موانع فعلی تشدید جنگ ــ ملاحظات انتخاباتی ترامپ ــ ماهیتی موقت دارد.
به همین دلیل، انتخابات آمریکا را نباید پایان بحران دانست؛ انتخابات فقط یک تاریخ روی تقویم بحران است.
اگر پس از عبور ترامپ از این گلوگاه، معادله دیپلماتیک همچنان فاقد نقطه مصالحه باشد، متغیری که امروز جنگ را مهار میکند ضعیفتر خواهد شد. آن زمان ممکن است بحرانی که واشنگتن امروز برای مدیریت آن زمان میخرد، با منطق متفاوتی بازگردد.
و درست همینجا پرسش اصلی این یادداشت شکل گیرد: وقتی ساعت انتخابات از روی میز ترامپ برداشته شود، چه چیزی قرار است جای آن را بهعنوان مانع جنگ بگیرد؟
اگر پاسخ این پرسش «هیچ» باشد، آنچه امروز صلح مینامیم، شاید صلح نباشد؛ فقط فاصلهای باشد میان دو پرده یک منازعه که هنوز پایان آن نوشته نشده است.
دیدگاه تان را بنویسید